داستان

 از خواب که بيدار می ‌شد هوا هنوز تاريک بود. چراغ روشن نمی ‌کرد. پرده را پس نمی ‌زد. کورمال چيزی می ‌پوشيد می ‌رفت توی دستشويی چراغ روشن می ‌کرد.

 چراغ چشم را می‌ زد. مثل الآن.  

 ولی حالا شب بود، آخرهای شب. چراغ را هنوز خاموش نکرده‌ بود. هنوز خوابش نبرده بود.

 توی دستشويی يک چشم وا يکی بسته، توی آينه نگاه می
‌کرد. يک مشت آب می ‌زد به صورتش. صورتش را خشک می ‌کرد. بعد می ‌نشست روی توالت و از روی فشار داغ ادرار حساب می‌کرد که ديشب چقدر راحت خوابيده. دوباره می ‌رفت جلو آينه و دور چشم‌ها را با مداد قهوه ‌ای رنگ می ‌کرد. موهايش بی ‌حالت دورش ريخته بود. صبح‌ها صورتش تکيده ‌بود. موهايش را شانه می ‌کرد و می ‌بست. دير بود. از توی دستشويی صدا می ‌زد: " دير شد.. بلن شين." در اتاق را وا می ‌کرد. خواب بودند. چراغ اتاق را روشن می ‌کرد. صداشان می زد. بيدارشان می ‌کرد. پا می‌شدند لباس می ‌پوشيدند. می ‌دانست اگر بغلشان کند و لپشان را محکم ببوسد دير می ‌شود. اگر بگويد قربون چشات برم لقمه ‌تو بخور، دير می ‌شود. اگر به صورتش نگاه کنند و ببينند دير نشده راحت سرجاشان می ‌نشينند و لقمه‌هاشان را هی می ‌جوند و ديرشان می ‌شود. داد می ‌زد: دير شده !! بچه‌ها رفته بودند توی آسانسور. رفته بودند.

ساعت از نيمه‌های شب گذشته بود. دلش نمی‌خواست ببيند. می‌خواست حدس بزند که از نيمه‌های شب گذشته. صبح نزديک است. همين حالاحالاهاست که سپيده بزند. می
‌دانست که اگر سپيده بزند و او چشم‌هايش را ببندد تمام روز خواهد‌ خوابيد. چراغ هنوز روشن بود. بيدار که شد گرسنه از رختخواب بيرون آمد. نيمی از روز گذشته ‌بود.

 "سالاد که درست نکردی؟" در يخچال را وا کرد آب ميوه و سالاد را سر ميز برد. خورشت جا افتاده‌ بود. ته ديگ کم مانده بود بسوزد. نسوخته بود، سفت شده بود. يکی يک تکه توی بشقاب هر کدام گذاشت.  ليوان‌ها را پر کرد.  نشست سر ميز.

 شکمش بزرگ شده ‌بود. داشت چاق می ‌شد. شلوار که می‌پوشيد معلوم نبود ولی از زير دامن بيرون می ‌زد. شکمش را تو می‌ داد راه می‌رفت. کسی کاری به او نداشت ولی او شکمش را تو می‌داد راه می ‌رفت. شب‌ها چراغ را خاموش می ‌کرد بعد لباس خواب می ‌پوشيد. چشم‌هايش که به تاريکی عادت کرد تصويرش در آينه شکل می ‌گرفت. نگاه می ‌کرد. نگاهش راه می ‌کشيد می ‌رفت پشت ديوار روی مبل او را می ‌ديد. بچه‌ها خواب بودند. چراغ آشپزخانه خاموش بود. او کانال‌ها را عوض می ‌کرد. شو‌های آخر شب را رد می ‌کرد. روزنامه‌ها را ورق می ‌زد. می ‌خوابيد. هميشه بعد از او می ‌خوابيد.. بعد از او بيدار می ‌شد.

لحاف را پس زد. طاقباز روی تخت دراز کشيد. به ديوار خيره شد. لحاف را تا روی سينه‌اش بالا کشيده بود و همانجا نگه داشته ‌بود. هوا گرم نبود. سرد هم نبود. هوا را حس نمی‌کرد مگر وقتيکه يک خط هوای تازه از درز پنجره تو می
‌آمد. شب‌ها کمی لای پنجره را وا می ‌گذاشت. هيچوقت ضامن پنجره را وا نمی‌ کرد. هيچوقت هم به فکرش نمی‌رسيد که کسی از بالکن خانه‌ای در طبقه بيست و هفتم بالا بيايد و از پنجره بپرد توی اتاق خواب او، ولی فکر می‌ کرد شايد چيزی           مثل هوا            مثل خيالی که هميشه پشت در مانده، بيايد تو. چشم‌هايش را بست. چراغ‌های خيابان اتاق را روشن کرده‌ بودند. دور و بر اتاق همه چی ديده می ‌شد. همه چيز يا کمرنگ بود يا پررنگ. چشم‌ ها را بست. انگشت هايش را از هم وا کرد. نبايد می ‌گذاشت بروند. نبايد می ‌گذاشت همه شان با هم بروند. ايستاده بود کنار در نگاه کرده بود تا در آسانسور بسته شد. در خانه را بسته بود و نشسته بود. ساعت چند بود؟

در را که بسته بود رفته بود توی اتاق لباس بپوشد. کجا برود؟ او گفته ‌بود " اينا مال منم هستن" و برده بودشان. حالا چکار بايد می ‌کرد؟ می ‌رفت سر ِ کار.. نوبت او بود ولی او هيچی راجع به کار نگفته بود. شايد بايد می‌ گفت: ميری تقاطع يانگ و سنت کلر.  استريت‌کار شمال رو می ‌گيری سه تا بلاک پايين‌ تر پياده ميشی.  شماره ۲۱۹ طبقه پنج.  ميگی از امروز من جای او خواهم آمد سرِ کار.  ولی نگفته بود.  بچه‌ها را برداشته بود رفته بود. حالا کجا بايد می ‌رفت؟ نرفت. ساعت را گذاشت روی ميز بغل تخت.  بيدار که شد آفتاب توی اتاق پهن شده ‌بود. رفت کنار پنجره پرده را پس زد. تماشا نکرد. از اتاق بيرون رفت. توی راهرو واماند. رفت طرف دستشويی. خواب‌آلود جلوی آينه ايستاد. موها را از توی صورت کنار زد. شير آب را وا کرد. دستش را گرفت زير شير و گذاشت آب کف دستش جمع شود. هر شب ساعت ۹ شب به بچه‌ها گفته بود يکساعت بيشتر وقت ندارند. ساعت ۱۰ گفته بود بايد بخوابند. ساعت ده و نيم داد کشيده بود که دير شده. ساعت يازده چراغ اتاقشان را خاموش کرده بود برگشته بود توی هال سيگارش را روشن کرده بود. کتش را پوشيد.. شال گردن را دور يقه کت انداخت. کليدش را برداشت عينکش را توی کيف گذاشت.  کيفش را برداشت از خانه بيرون رفت. سرد بود. دست‌هايش را مشت کرد توی آستين کتش فرو برد و رفت تا ايستگاه اتوبوس. ايستاد. اتوبوس که رسيد سوار شد. جای خالی نبود.

از اتوبوس که پياده شد تاريک بود. چراغ‌های خيابان روشن بودند. باران می ‌باريد. بعضی‌ها توی خيابان می ‌رفتند. سرش را به عقب خم کرد آسمان را ديد. فاصله تا خانه، خيابان بود و خم يک کوچه. چراغ‌های ساختمان از دور پيدا بود. در را که وا کرد هرم هوای گرم روی صورتش نشست. چراغ را روشن کرد. کيف و کتش را کنار در گذاشت رفت تو. زير کتری را روشن کرد. رفت پای پنجره پرده را پس زد. چيزی ديده نمی‌ شد. فقط تاريکی و چراغ. پشت به پنجره تکيه داد. تيک تاک ساعت به خنده‌اش می ‌انداخت. اگر حوصله می‌ کرد کوکش را شل می ‌کرد تا ساعت تيک.. تاک..

بيرون هنوز داشتند نفس نفس می‌
زدند ولی اينجا تيک .. تاک .. دستها را ول کرد بيفتند و سرش روی سينه‌ افتاد.. که به ساعت بگويد.    ب    بين

 

من خارج از زمان

ساقی قهرمان

1994

 

                                                                                                                                                                       داستان