|
شيشه ترشی

تصویر از یحیی
پاکدل
افسوس
هرچه راه
می روم
شبيه وقتی
که قدم برمی داری نمی شوم
کلم را از
توی شيشه برمی داری :
« هوم ! خوب جا افتاده ! »
اما می
دانی ، هيچ خوبی اينجا نيافتاده
نه آنجا که
تو از من قهرمان ِ دو ميدانی تری
نه من که
اينجا
از تو دراز
لِنگ ترم !
روباهه بدجوری به ما زل زده
بهش بگم بره ؟
يا
بهم بگه برم ؟!
ريخته ام
روی فرش
و بوی
تُرشی خانه را برداشته
بله ، من
توی يک شيشه تُرشی زيست می کنم
و نگاه به
چيزهايی که توی شيشه هست
شبيه ِ
چيزهای که نيست می کنم
چرا به من
طوری نگاه می کنی که انگار من يک کلم ام ؟
چرا امشب
جوری آرايش کرده ای که وانمود کنی هويجی ؟
همينجوری ؟
تو همين
جوری آرايش کرده ای ولی من همينطوری کلم نشدم !
« ملافه
را از رويم بردار
کلافه
ام کرد اين گرما ! »
چرا وقتی
که روی تختيم
من را جوری
بغل می کنی که انگار خيلی بدبختيم
ما بدبخت
نيستيم، فقط بديم
ما چرا
جوابهای هم شديم ؟
می دانم
تو از من
کلّی چرا داری
و من تمام
جواب هایم
بوی جوراب
می دهد !
پييييف !
ـ هه !
جورابهای کثيف
چراغ را
خاموش کن
اينطوری
بهتر است
هم همديگر
را نمی بينيم
هم ديگر
نمی بينيم !
بابک
سلیمی زاده
|