از دیگران

 

 

 

 

                    

                          "از آن جا پا به راه می گذاریم، با دلی آکنده از اندوه، با شادی ِ گریختن از مرگ،

                                                   گرچه دوستانی را از دست داده ایم."

                                                                                       هومر، اودیسه، سرود نهم

 

 

 

 

 

 

بی دلیل از خواب بیدار شد؛ بی ترس و واهمه. در آرامش ِ شیرین ِ اتاق خواب، بی احساس نیاز به خمیازه که عادت ِ هرروزه اش بود، چشم هاش را باز کزد.

با خود گفت امروز روز ِ دیگری است و دمی پلک بر هم نهاد. آرامش ِ بستر شیرین بود. نه سرد و نه گرم. پتوی پر ِ قو رّحِم ِ نرمی بود که همه ی تنش را می پوشاند. چشم هاش را دوباره باز کرد و در تاریک روشن ِ اتاق پای کوچک ِ خودش را دید که مثل ِ تندیس ِ باروکی ار زیر ِ ملافه ی آبی آسمانی سربالا کرده بود. مثل ِ نشانه های شناور در بندرگاه.

 با خود گفت امروز یک شنبه است و هنوز زود است. خورشید هنوز نمی تابید و شعاع ِ نور هنوز از درز پرده به داخل اتاق نمی آمد.

سرش را آرام به راست چرخاند. لیلا هنوز در خواب ِ عمیق بود. جمع شده در خود و زانوها تا نزدیک دهان. بی آن که بداند چرا؛ لبخند زد. به ابروهای گره خورده، بینی ظریف و موی بلند سیاهش.

آرام از بستر بیرون خزید. پاورچین سوی گنجه رفت و درش را باز کرد و لباس خاکستری روشن، پیراهن آبی روشن و کراوات ِ مناسبی برداشت. از گشو هم زیر شلواری و یک جفت جوراب آبی روشن. بی صدا از اتاق خواب بیرون رفت. لباس را روی مبل گذاشت. به حمام رفت.

با زمزمه ی زیرلب ریشش را خوب تراشید. وقتی زیر دوش ایستاد، دست هاش را بالا برد و تن را کش داد. آب بر تنش می ریخت و از پستی و بلندی های تن جاری می شد و در گودی میان به هم می رسید و یک باره مثل بادبزنی پهن از باسن و ران ها جاری می شد تا مچ پا.

لیف ِ زیر را به تن کشید و درحال مسواک کردن دندان ها فکر کرد بد نیست برای تعطیلات به جنوب بروند.

باز فکر کرد امروز یک شنبه است و خورشید می تابد. شاد، سبک و امیدوار بود. گرسنه اش نبود. پیراهن، خنکای فضای حمام را داشت. کراوات را بست و موهاش را شانه زد.

کت را پوشید و به اتاق خواب بازگشت. لیلا هنوز پیچیده در پتو و در بستر بود. به بینی ش فوت کرد و گوشش را بوسید. با بوسه ی دوم چشمانش باز شد.

- می روم روزنامه بخرم. چیزی لازم داری؟

لیلا سر را به نفی تکان داد و لبخند زد:

- منم قهوه می ذارم.

دوباره بوسیدش. نیم نگاهی به اینه انداخت. دست به جیب عقب شلوارش برد تا مطمئن شود کیف پول سر جایش است. دسته کلید را برداشت. در را خوب پشت سرش بست و بیرون رفت.

سه پله پایین رفت و از زیر سایبان ِ جلوی در پا به صبح ِ آفتابی گذاشت. صبح زود بود و خیابان خالی و خلوت. از کف ِ آجری پیاده روی آن سوی خیابان مِه ِ رقیقی برخاسته بود.

دست در جیب شلوار گذاشت و نفس عمیقی کشید. قدم زنان سوی باجه ی روزنامه فروشی رفت. مینی بوس، تازه روزنامه ها و مجله ها را جلوی باجه خالی کرده بود و راننده اش داشت سوار می شد که برود.

جز روزنامه فروش که داشت مجله و روزنامه ها را مرتب می کرد، کسی در خیابان نبود. خورشید کج می تابید و سر در ِ خانه های آن سوی ِ خیابان، درخشش دل پذیری داشتند. نسیم ملایمی می وزید. سر بالا کرد تا برج ِ بلند ِ کلیسای مرکز شهر را نگاه کند. تعجب کرد که برج را ستون ِ بلند ِ ساده ای می بیند. می دانست که برج بلند با تزیینات گوتیک و ساعت و نشان طلایی رنگ خروس پیچیده تر از آنی است که اکنون از دور می بیند.

با خودش گفت که این جا چیزی سر جایش نیست. شاید هم زمان دارد به دو چیز مختلف نگاه می کند. مثل عکسی که خوب گرفته نشده باشد.

درخت های دو سوی خیابان آفت زده و غیرقابل شناسایی می نمودند.

احساس گرسنگی کرد و یادش آمد صبحانه نخورده است. به آن سو رفت و کوشید تا فکرهای گنگ و دل خور کننده را از سرش بیرون کند. دردی در گردن احساس کرد. چانه بالا کرد و با دست پشت گردنش را مالید. به باجه که رسید، با صدای رسایی صبح به خیر گفت. روزنامه فروش یکه خورده برگشت و صداهایی از گلو بیرون داد.

این بار با لبخند نام روزنامه ای را که می خواست گفت.

مرد صداهای نامفهومی از گلو بیرون داد که به نظر رسید دارد چیزی می پرسد. نمی دانست چه بگوید و مثل گنگ ها سر جاش ایستاده بود و خیره نگاه می کرد. احساس کرد خالی است.

مرد به سر و صداش ادامه داد و به ردیف روزنامه ها و مجله ها اشاره کرد و وقتی دید از سوی او پاسخی نمی اید، روزنامه ای از دم دست برداشت و سویش دراز کرد. بدون هیچ تردیدی گرفت و با تعجب به کلمات ناآشنا، طرح های عجیب و ترکیب ناشناخته نگاه انداخت. روزنامه را با احتیاط سرجاش گذاشت و بی آن که کلمه ای بگوید، راه ِ آمده را باز گشت.

وزنه ی سنگینی بر قفسه ی سینه اش احساس می کرد. خیابان هنوز خلوت بود. احساس بدی به ش دست داده بود.

برگشت و مرد روزنامه فروش را نگاه کرد. مرد با تعجب داشت نگاهش می کرد. کس ِ دیگری نبود. وقتی به نیش خیابان رسید، تابلوی همیشه گی بار ایتالیایی "دُن پپه" را ندید. جاش پیتزافروشی بود با نامی ایتالیایی.

با تعجب ایستاد و نگاه کرد. به جای کفش فروشی هم کتاب فروشی باز شده بود. میوه فروش جاش را داده بود به قصابی و قصابی سابق خالی بود. جز این، ردیف درها بود و اندکی دورتر، بر سردری به خط زشت و رنگ زرد نوشته بودند "کافه". بدون نام.

آرام باش. آرام باش. داشت به خودش می گفت آرام باشد که اتوموبیل ابی رنگی از نبش خیابان پیچید و آرامشش را برهم زد.

پا تند کرد. بی ان که بداند به کجا. مسیر کلیسا با برج بلند را پیش گرفت.

سر در خانه ها به سرعت از برابرش می گذشتند. انگار در قطار نشسته بود. دیوار سنگین کلیسا بر سرش فرو ریخت. جلوی چشم هاش سرخ شد. دستش را سوی نرده ی کنار خیابان برد و رنگ سیاه همیشه گی نرده ی آهنی، حالا به زردی می زد. کوشید تا نفس کشیدنش را آرام کند و موی ریخته بر پیشانی را کنار زد. عرق، پیشانی ش را خیس کرده بود.

دیگر به تعطیلات نمی رفتند. بازگشته بودند. این ارامش دروغ بود. پیش از ان که سر بالا بگیرد، دید که کلیسا دیگر وجود ندارد. سراب بود. دکوری برای بازگرداندن ِ دروغین ی اعتمادش. احساس کرد که زانوها و دست هاش می لرزند. می دانست که آرام خواهد شد. تجربه اش را داشت. بارها براش اتفاق افتاده بود و به خودش بد و بیراه می گفت که چرا مواظب نبوده است.

فکر به لیلا که هنوز تنها در خانه بود به سرش آمد و سوزشی در پهلو احساس کرد. باید برمی گشت. باید به او می گفت که دوباره باید تنها بماند.

راه ِ بازگشت پیش گرفت. در حالی که داشت فکر می کرد چه گونه به او بگوید که پیداش کرده اند. چه کسی به او خیانت کرده بود؟ از جلوی باجه ی روزنامه فروشی گذشت، بی آن که مرد را نگاه کند که به پیش خوان تکیه داده و سیگار می کشید.

حالا حوصله ی پنهان کردن ِ خودش را نداشت. حالا نه. به جلوی در رسید. با دست های لرزان بازش کرد. بوی قهوه و نان برشته به مشامش خوش نیامد. در این لحظه این بو خوش نبود. به در تکیه داد که تازه بسته بودش. لیلا با لبخند از گوشه ی حمام با قوطی سایه چشم رو به او کرد:

- سلام مرد ِ شجاع ِ من. چتو بود؟

برای جواب تامل کرد. به مهربانی نگاهش کرد و گفت:

- پیدامان کرده اند. دوباره پیدامان کردند.

لبخند از لب لیلا پاک شد. تند به سویش آمد و بازوانش را ازهم گشود تا درآغوشش بگیرد. آرام و بااحتیاط او را سوی کاناپه برد. به آشپزخانه رفت و دوفنجان قهوه ریخت و بی آن که نگاهش کند، کنارش نشست.

-               مایع داغ را آرام به گلو ریخت. احساس آرامش کرد و پاهاش را دراز کرد تا جلوی گرفته گی ماهیچه هاش را که داشت شروع می شد، بگیرد. گرفته و دل گیر گفت:

- می دانستیم که دیر یا زود پیدامان خواهند کرد.

لیلا بلند شد و گفت که به امیر تلفن خواهد کرد. با حرکت سر موافقت کرد و به نوشیدن قهوه ادامه داد.

صبح ِ درخشانی بود. خیابان به جنب و جوش افتاده بود، اما به چشم ِ او همه چیز تیره و تار می آمد.

صدای لرزان و گریان لیلا را از اتاق خواب شنید. سرش را به پشتی تکیه داد، آهی از خسته گی کشید و چشم هاش را بست. نفهمید که لیلا آمد و کنارش نشست. وقتی زنگ زدند، بیدار شد.

از جا پرید، اما لیلا پیش از او رفت تا در را باز کند. امیر و محمود و بهزاد وارد شدند. لحظه ای به هم نگاه کردند و دست آخر امیر سکوت را شکست:

- سلام پیرمرد، چه طوری؟

گفت: لازم نبود بیایید. مرا پیدا کرده اند. خودتان را بی خود به خطر می اندازید.

محمود به شانه اش کوبید: تو نگران نباش. بگو چه اتفاقی افتاد؟

وقتی آن سه نشستند و لیلا براشان قهوه ریخت و آمد نشست، شروع به صحبت کرد. از خیابان، کافه ای که دیگر نبود، حرف های غیرقابل فهم، اتوموبیل آبی رنگ و کلیسا که عوض شده بود.

امیر با کنجکاوی از او پرسید که هفته ی پیش چه کرده است. جواب داد که مثل همیشه به کارخانه رفته است. محمود بیش ار به تایید گفت که تعقیبش هم نکرده اند. و او به تندی گفت که مهم هم نبود. خودشان بودند. می توانست طرح چهره شان را هم بکشد.

کوشید تا لرزش دست هاش را پنهان کند، اما وقتی فنجان را روی میز می گذاشت، لرزش بیش تر شده بود. امیر کیف سیاهش را باز کرد و شیشه ای قرص درآورد و دو قرص را در فنجانی آب حل کرد و به دستش داد:

- این را بخور. حالت باید جا بیاید.

اطاعت کرد. با عجله نوشید و با حالتی از پرسش در چهره نشست. لیلا هنوز آرام گریه می کرد.

امیر گفت: باید تو را از این جا ببریم. می دانی که چرا؟

البته که می دانست. اما چه گونه؟

امیر گفت: تلفن می کنم.

و با محمود و بهزاد به اتاق خواب رفتند. لیلا کنارش نشسته بود و گریه می کرد. او را درآغوش گرفت و موهاش را نوازش کرد. لیلا صورتش را بر شانه اش فشرد. از لای در نیمه باز صدای پچ پچ بهزاد را شنید. صدای هق هق لیلا کلمات بهزاد را نامفهوم می کرد. از میان این همه باز آن صدای نامفهوم روزنامه فروش را شنید.

با دل خوری و ترس خورده گفت: لیلا، محاصره مون کرده ن.

لیلا دمی ساکت شد تا دوباره گریه را سربگیرد و او آرزو کرد تا سایه ی چشم قاطی شده با اشک، سرشانه اش را لکه نکند.

سه مرد از اتاق بیرون آمدند و ساکت به راه رو رفتند.

یکی سیگار روشن کرد. یخچال توی اشپزخانه به وزوز افتاد. لیلا مثل دخترک یتیمی می گریست.

اتوموبیلی جلوی در ترمز کزد. چند دقیقه ی دیگر و شاید چندثانیه ی دیگر، کابوس از نو آغاز خواهد شد. دوباره سیلی، لگد، چشم بند، باتوم برقی و باز همان سلول تاریک و سرد.

وقتی داخل شدند، ندید که چند نفر بودند. چشم هاش را بسته بود و تصمیم گرفته بود که هیچ نگوید. هیچ. مطلقن هیچ.

 

 

صبح ِ آفتابی در یک شنبه ی ِ تبعید

  کوشیار پارسی

 ژانویه 1998

 

                                                                                                                                                    از دیگران