|
هنوز
طرح لعنتی اش که همسرم کشیده بود روی میز بود. و شعر لعنتی عکس هم هنوز
روی میز بود. و همسرم توی اتاق بود که شعر لعنتی اش را خواندم. و همسرم
گفت: "تو هم اسم شعرت را بگذار قاعده گی." و من قاعده گی ام درد نداشت.
و شعرم پر از درد بود. و همه اش ناله بود. و همسرم از اتاق اش رفت
بیرون که دفترش را باز کردم و خواندم "وقتی چشم هایت را می بندی..". دو
صفحه بیشتر نوشته بود. تا آمدم ببینم برای عکس لعنتی نوشته است یا نه،
همسرم برگشته بود و من نشسته بودم لب تخت و چشم هایم را بسته بودم و
دلم می خواست خودم را با چشم های بسته ببینم.
همسرم گفته
بود: "می آید شعرهایش را برایم بخواند.". دیده بودمش. و می دیدم شان که
... .
آمد و نشست
روی یکی از آن دو مبل تک نفره. نشسته و ننشسته هم همسرم گفت: "چایی
باشد برای بعد.".
بلوز سرمه
ای پوشیده بود با گل های درشت سرخ و زرد. موها کوتاه بود تا روی گردن.
همسرم نشست
کنارش، و دست انداخت دور شانه هایش. سرش را هم برد زیر گوش اش و چیزی
گفت که نشنیدم. و ندیدم که لب هایش به گونه اش نزدیک تر شد. و ندیدم که
همسرم دست گذاشت روی سینه اش و انگشت هایش رفت بین دگمه های لباس اش.
نمی
توانستم ببینم دست و لب های همسرم... دست های لعنتی عکس هم بود که
حتماً کم کم می رفت بین موهای همسرم، که بلند بود و از پشت بسته
بودشان.
رفتم توی
اتاق و فکر کردم می توانم به گرگ و میش هوا فکر کنم و به بارانی که کم
کم داشت شروع می شد. هوا روشن بود هنوز و برگ های سرخ و زرد درخت کبوده
می لرزید بالای آن تنه ی سفید و بلند، که دلم لرزید. که سردم شد و
نشستم کنار دیوار، پایین تختخواب و پاهایم را جمع کردم توی سینه هایی
که هنوز سینه نشده بود.
سینه هایم
که گرم شد سر بلند کردم دیدم نشسته ام آنجا، جای آن عکس لعنتی که دست
هایش پیدا نبود. و من دست هایم را گذاشته بودم روی گوش هایم تا صدای
برگ ها را و صدای آن ها را که نزدیک تر می شد، نشنوم. نشسته بودم جای
عکس لعنتی اش که چندان شباهتی به خودش نداشت. چشم ها البته شبیه بود،
اما نه آن قدرها. چشم ها شبیه چشم های تمساحی بود که غذایش را خورده
است. چرتی هم زده است و می رود برای آب تنی و خنک کردن تن سنگین اش.
همسرم
نوشته بود "وقتی چشمهایت را می بندی...". دنباله اش را که نخواندم، اما
چشم ها که با لب ترکیب می شود و آن لبخندی که به زور روی لب ها نشسته
است یا می نشیند، همیشه مرا به یاد تمساح می اندازد. نه این که حالا
این طور فکر کنم. قبلاً هم همین طور فکر می کردم. قبل از این که همسرم
بگوید: "روح خیلی لطیفی دارد." و من از برق چشم هایش بفهمم که ... .
نم نم
باران تندتر شده بود که فکر کردم خیلی وقت است نشسته ام آنجا، و نگاه
می کنم به آن برگ ها و آن تن سفید. و انگار از بوی تن شان بود یا از
نفس نفس زدن شان که رو برگرداندم و دیدم همسرم... .
خوابیده
بودند روی تخت و عکس لعنتی چشم هایش را بسته بود. و همسرم دست می کشید
توی موهایش و روی گونه هایش و روی گردن اش، تا رسید به سینه های لعنتی
اش. سینه های درشت با هاله ی صورتی کم رنگ. و همسرم که سینه هایش را
مشت کرد، چشم های لعنتی اش را باز کرد و آن لبخند لعنتی نشست روی لب
هایش. دست کرد توی موهای همسرم و صورتش را گرفت جلوی صورت اش تا نفس
لعنتی اش بخورد توی صورت همسرم و همسرم لب های لعنتی اش را ببوسد. و
همسرم که لب های لعنتی اش را بوسید، دوباره چشم هایش را بست و همسرم
چشم هایش را باز کرد و نگاه کرد به آن صورت با چشم های بسته و فکر کرده
بود، "وقتی چشم هایت را می بندی ماه می شوی"، یا چیزی شبیه این. و
بعداً برایش شعر نوشت. و شعر را هم حتماً زده بود به دیوار، نزدیکی های
همان عکس، که دیگر وقتی می رفتم توی آن اتاق، توی آن تختخواب، مثل مرغ
پر کنده دست و پا می زدم تا همسرم کارش تمام بشود و بیایم بیرون.
انگار
پاهایم تا سینه فرو رفته بود توی زمین که آن طور نشسته بودم پایین تخت
و نگاه می کردم به کفل های بزرگ اش، که همسرم چنگ می زدشان و ... .
صورت همسرم
را که نمی دیدم، اما موهایش آویزان بود توی صورت اش و حتماً چین و چروک
صورت اش هم بیشتر شده بود. صدایش را هم می شنیدم که بین نفس نفس زدن
هایش، بریده بریده چیزی می گفت که دلم نمی خواست بشنوم.
از اتاق
آمدم بیرون. زانوهایم هنوز سست بود که خودم را از زمین جدا کردم و از
اتاق آمدم بیرون. از خانه هم آمدم بیرون و تمام عصر و نیمی از شب را
توی خیابان، زیر باران، قدم زدم و به کفل های بزرگ لعنتی اش فکر کردم و
به دست های لعنتی سرخ اش، که نمی دانم چرا دست کش دست اش نکرده بود که
آن طور قرمز که نه، سرخ بد رنگ نشود و ... . و دلم می خواست موهای
لعنتی اش مثل دست هایش سرخ بد رنگ شده بود. و شاید اگر دست ها سرخ
نبود، یادم نمی ماند که دست ها کوچک بود و سفید و گوشتالو. که موهای
همسرم را چنگ زده بود، و کمر همسرم را چنگ زده بود، و ناخن های لعنتی
اش را فرو کرده بود توی گوشت گرده ی همسرم. و خراش ها که یادم نیست روی
بازو بود یا روی کمر یا روی باسن خوش تراش همسرم که اگر کمی شق و رق تر
می شد، شبیه باسن دخترهای بیست و پنج شش ساله می شد.
خودم بیست
و شش سال بیشتر داشتم، اما نه باسن شباهتی به دخترهای همسن و سال داشت
نه سینه ها. سینه ها درست به اندازه ی مشت های همسرم بود که اگر مشت
شان می کرد، می لغزیدند و در دست هایش نمی ماندند. باسن هم چنگی به دل
نمی زد. استخوان های لگن بیرون می زد و وقتی به پشت می خوابیدم و چشم
می دوختم به آن عکس لعنتی که می دانستم گودی کمر ندارد. و دور کمر خودم
به اندازه ی دست همسرم بود که می ترسید کمرم را کمی فشار بدهد تا انگشت
هایش به هم برسد. و قفسه ی سینه ام و شکم ام درد می گرفت وقتی به شکم
می خوابیدم و صورت ام را می چسباندم به پشتی و سعی می کردم به چشم های
لعنتی اش فکر نکنم.
چند بار
دراز کشیده بودم روی آن تخت، رو به روی آن عکس، و چشم هایم را به هم
فشار داده بودم تا نبینم آنجا نشسته است، توی چشم های عکس، و به ما
نگاه می کند؟ چند بار نشسته بودم زیر آن عکس یا جای آن عکس و ...؟ چند
بار... ؟
و کارم شده
بود بروم چهار باغ قدم بزنم تا آن روسری قرمز خوش رنگ بیاید، رد بشود و
بوی عطرش بگوید که می رود یا برمی گردد.
همسرم می
گفت "روسری قرمز بخر. قرمزی که زنده باشد.". می گفت قرمز به تو می آید.
خریدم. و یک رژ خون خری هم خریدم که همسرم از هیچکدام شان خوش اش
نیامد. و شاید دیگر از من خوشش نمی آمد که یکی دو هفته ای دست نزد به
سینه هایم. و سینه هایم کمی بزرگ تر شده بود که دوباره رفتیم توی
تختخواب اش و خواهش کردم یا گفتم "ممکن است آن عکس را از روی دیوار
برداری؟" و برداشت. برداشته بود و حتماً گذاشته بودش کنار شعرش که تازه
سروده بود برای چشم های لعنتی اش. و غروب شده بود. و باران بند آمده
بود. و من رفته بودم آب بزنم به چشم هایم، که اشک هایم نریزد و همسرم
نفهمد... .
دیوار
پایین تخت که لخت شد، انگار شانه هایم سبک شد. سبک شدم و فراموش کردم
بقیه ی دیوارهای خانه را هم نگاه کنم. و ندیدم و نمی بینم و نمی دانم
که آن عکس کجای خانه مان است؟ و نمی دانم کدام شعر برای چشم های لعنتی
عکس است؟ و دیگر هیچ وقت پاهایم را جمع نکردم توی سینه هایم. و دیگر
هیچ وقت با چشم های بسته در خانه پرسه نزدم. و در چهار باغ پرسه نزدم.
و نفس های عمیق نکشیدم که ببینم رفته است یا برگشته است. و دیگر هیچ
وقت هم روی دیوار پایین تخت ننشستم که ببینم ... . و دیگر هیچ وقت
ندیدم... .
15 آبان
85
مریم مجنون
|