|
عریان سازی عریان سرائیهای ساقی قهرمان
ساقی قهرمان اگر مقهور و نه مطرود جامعه ی ما و حتی
جامعه ی زنانه ی ماست از آن روست که در اشعار خود پرده از اسرار مگو بر
میدارد. اسراری که سمر شدن آن خوش آیند حتی زنان اجتماع ما نیست. آنان
دوست تر میدارند که عالم خفیات خود را همچنان سر به مهر نگه دارند و
تلذذ و تظاهرات اخلاقی خود را همچنان با لاپوشانی به انجام رسانند و
همواره از عنوان پر افتخار همسری مهربان و مادری دلسوز بهره مند باشند.
ما و زنان اجتماع ما آموخته ایم تا همه ی قید و بندها را به دنیای
زنانگی خویش بسپریم تا شاید خود (ذهن مردمدار) بار هیچ قید و بندی را
به گرده نگیریم. حتی آنگاه که زن در خلوت خود سری به شیطنت های زنانگی
خویش زده تلاش وافری نموده تا هر رد پای مقصد نمائی را در این خصوص از
میان بردارد ولو با خدعه ونیرنگ. دنیای به ظاهر مرد مدار و زن فریب،
دنیای کاملاً وارونه جلوه داده شده ای است که همه ( زن ومرد ) تنها در
آن نقش دروغین خود را خوب بازی می کنند و حکایت دست بالای دست را به
دست فراموشی سپرده اند. در این تصویر عجیب و واقعی زن ومرد، وقتی در
زیر یک سقف پیوند هم آغوشی به ظاهر یکتا پرستانه ای را گردن میگذارند
از نگاه یک دیگر همچون طفل تازه از زهدان مادر بیرون آمده ای هستند که
برای نخستین بار قصد کامیابی دارند. غافل از آنکه حکایت کامیابی های
مشروع وغیر مشروع پیشینه ای به قدر و قاعده ی تاریخ خلقت انسان را
داراست. و وقتی پای شیطان تا بن دندان مسلحی به نام هنر با گونه های
متفاوت و البته متمایزش به میان بیاید بالاخره روزی روزگاری در کانادا،
شاعری به نام ساقی قهرمان، پرده را به کناری میزند و واقعیت واژگون
گشته را آنگونه که باید باشد می نمایاند نه آنگونه که دنیای سیلی خورده
ی زن امکان بروز و ظهور به آن داده.
ساقی قهرمان ملتهب است. به نظم و نظامی که خدا و زمین
و آسمان برایش رقم زده اعتراض دارد و این اعتراض را حتی در چینش عبارات
و واژگان شعر خود نمود می دهد، حال مخاطب بپسندد یا نه، باکی نیست
که خود این پسند یکسو نگرانه هم محصول همان روزگار
سیلی خورده است. و نه مگر اعتراض را باید
به زبان اعتراض تصویر نمود:
یک دست دور
زنجیر دستها دست می غلتاند
زن در روزگار واپس خمیده، از زن بودن خود شرمنده است.
باید شرمنده باشد طره ی بیرون ریخته ی مو
از زیر حجاب سر در جوامع مذهب مدار؛ بر آمدگی های
اعضای خدادادی که گاه حتی در زیر یک پوشش نسبتاً کامل هم به چشم می آید
و اسباب وسوسه را فراهم میسازد؛ زیبائی ؛ زشتی؛ بارداری؛ ناباروری؛
شیر خواراندگی؛ و دوره های مسلسل خون ریزی همه و همه
اسباب شرمساری زن به حساب می آیند و او را در سکوی ثانوی خلقت قرار می
دهند:
ازدرخت- ازخنده –از خواب شرمنده ایم –از دست و زانو و
زیر بغل
-ازگریه شرمنده ایم –
چرا هوا به گه کشیده میشود از خنده های انسانی
واینهمه از اضطراب خنده شرمنده ایم
چرا؟
برخلاف برخی نظرها، ساقی قهرمان در شعر خود تنها مسحور
پائین تنه و هم لذت گرائی نیست و حتی کانون تفکرات شعری او نیز تنها در
این ورطه سیر و سفر نمیکند. بلکه درست برای آسیب شناسی وجود به قهقرا
رفته ی زن دست روی مرکز این دایره مینهد، آن هم با یک پر چانگی زنانه:
جواب این تن نخریده و گلوی نبریده و دامن ندریده و زن
نپسندیده و پهلوی پاره نشده و متاع روی دست مانده به گردن شماست؟
بخش اعظم کوششهای شعر ساقی پرده دری های نامأخوذ به
حیاست آنهم برای پیش کشیدن این سؤال
که آیا در برداشت از شخصیت یک زن با دانسته های دلخراش
و نابهنجار، جایگاه متعارف او ولو در جوامع متجدد به خطر خواهد افتاد
یا نه؟
خود او در جائی گفته "من عاشق بچه هایم هستم ولی عاشق
اخلاقیاتی که به من میگوید به نفع نسل جدید زنده بگور شو نیستم."
هر یک ازما نیز بر این باوریم که هنر تنها و تنها
استاد اخلاق جوامع بشری نیست. اخلاق محض هم نیست.
جائی اگر اخلاق پا بر گلوی آزادی وعدالت گذاشته، هنر
نیز همان جا پرچم ضد اخلاق را به اهتزاز در آورده، به قول شاملو آینه
ای روبروی آینه ات گذاشته. ساقی قهرمان هم، از این دست اعتقاداتی دارد.
او زن است و حصار دنیای زنانگی را تنها سکوئی برای رسیدن به امیال
واغراض دیگران ( اعم از حقیقی وحقوقی ) میداند. از سوئی حال که برهنه
گوئی وعریان سرائی های او اسباب انزوا واشتهارش را فراهم آورده، با
برهنگی مضاعف تن به شرح و بسط خود و آثار خود می دهد.
تا بدین جای کار ساقی قهرمان بر بالا بلندای منطق
شاعرانه اگر نه حتی پر افتخار، ایستاده و با غرور به
پیرامونیانش می نگرد. نگاهی تلخ وگاه طنز آلود به
هویت فراموش شده ی زن و کوررنگی های مردانه
که تنها اسباب دلخوشکنک های روزگار واپس خمیده ی مرد
زن دوست است. مردی که زن را در نقش هائی
میپسندد که خود صحنه گردان آن باشد ولاغیر و این باور
را هم حتی در مخیله ی خود راه نمیدهد که این نقش
آوریها در صحنه های دیگر نیز امکان ظهور دارد و یا
حداقل در گذشته داشته. او زنانگی زن را تنها در محدوده ی رختخواب خود
جایز میداند و زن نیز چار و ناچار این دنیای دروغین را تا پایان عمر بر
میتابد و
و از شادباشیهای این همه خشت خام لذت میبرد:
خون یک قلپ از لای لب ها بیرون میزند
از رسالت شاعری هم نمیتوان او را بی خبردانست. ساقی به
اصل با شعر مکاشفه کردن آشنای آشناست
رخدادهای مکرر و در عین حال پشت دیواری و زیر سقف اتاق
را، با جسارت تمام به بازار آورده تا در
به روی جهان بی خبری ببندد:
شعر بلند بام
کوتاهی است که می شود از روی آن
پرید روی
زمین و
رفت توی
خیابان و
رفت تا دم آن
در
کوبید به در
تصویرهای کاملاً ملموسی که در شعر (( شعر بلند )) از
هم آغوشی با شعر ارائه می دهد. ظرافت طبع
حیرت آوری است که شاید بتوان از استثنائات شعر سپید بر
شمرد. و نه مگر شاعر – ساقی قهرمان- از همه
چیزش به خاطر همین سرودن ها ونوشتن ها گذشته، و شاهرگ
آبروی زنانه گی را به تیغ سرایندگی سپرده:
شمع را
وشیشه ی شراب را
می گیرانم
هنوز یک قطره از شب باقی است
شعر ساقی ریشخندی را میماند که حتی بدیهی ترین تصورات
شاعرانه ی دیگر شاعر ان را ریشخند میکند
و با غرور زنانه تصورات خودرا به میان می آورد
با این حال حواسم هست میدانم بهار بهار است
خوشگل است اما هار است
بهار در عین خوشگلی هار است ، چرا که طبیعت را با ناخن
های تیزش می خراشد تا از آن خراش برگ و شکوفه و سرسبزی بیرون بتراود.
این بیدار باش مختص تصورات شاعرانه ی اوست .آن هم درست بیخ گوش
سرسرای مرد مداری و زن فراموشی. این قبیل دستمایه های
پر سؤال خصیصه ی بلا فصل آثار ساقی قهرمان است که به قول نسرین الماسی
: هر چقدر دل تخیل ات می خواهد پرواز کنی و ببینی چیزهائی را که هرگز
نمی خواسته ای یا نمی توانسته ای ببینی.
تعابیر بکر و شاعرانه به کرات حکم شاعرانه بودن تفکر
ساقی قهرمان را صادر کرده (( روزِ صد هزار سال، از روی شب پرید )) حال
این تفکرات شاعرانه به چه میزانی توانسته با ردای فاخر شعر قدم در خلوت
ما بگذارد ؟! پاسخش باشد برای مجالی دیگر.
شعر ساقی بیدار باش دلهره آوری است در عصر خوش خیالی و
فراموشی.
تمام شد
آذر آخرین ماه فصل زرد 1386
رحمان چوپانی
----------------------------
اشعار حاضر در متن همه از ساقی قهرمان
|