|
هميشه شروع كردن برايم سخت بوده. حالا
مجبورم شروع كنم. باز از اول. از همان نقطهي تاريك كه جنينوار در
خودم پيچيده بودم. اين سخت است اما آرامش ميدهد به آدم. حالا بلدم
بيآن برنامهي تري . . . نميدانم چه نيمفاصلهها را بزنم. اين را از
آن دخترهي منشي ياد گرفتهام. بلدم عكسها را از وورد ببرم به فتوشاپ
اين هم او يادم داد. ياد گرفتم هيچ وقت به مردم از بالا نگاه نكنم. اين
را ياد گرفتم اما خيلي سختم است. چون مردم اين جا را دوست ندارم. اصلن
از آن دفتر با آن راه پلههاي طولانياش كه بوي ادرار ميدهد، بوي تند
ادرار ميدهد، حالم به هم ميخورد. يك ستون را خالي گذاشتم و آخر ستون
ديگري هم كه بايد عكس ميخورد همينطور به حال خودش رها شد. حواسم را
بايد جمع ميكردم. كاش زياد شلوغ نشود. آنقدر از اين آدم بدم ميآيد
كه حتا اسمش را هم نميخواهم ببرم. براي بستن صفحه بايد وقت بيشتري
بگذارم. اگرچه اين شماره خيلي آسانتر و بهتر از شمارهي اول كار
كردم. دلشوره ولم نميكند. ميترسم غير از اين مشكلات ديگري هم باشد.
كاش چاپخانه توي همين خراب شده بود و اينقدر دور نبود. اگر پول داشتم
خودم ميرفتم تا بابل و كار را اصلاح ميكردم.
مينويسم مينويسم مينويسم. پنج صفحه
بايد بنويسم. بايد امروز پنج صفحه بنويسم. بعد بخوانم بخوانم بخوانم
داستانها را از همين جا دارم. نسبت به همه گارد ميگيرم نسبت به خودم
هم همينطورم نبايد چنين باشم. بايد خودم را خلاص كنم بايد بنويسم بايد
داستانها را باور داشته باشم. همان چندتا كه نوشتم داستان است هي
نگويم نه من كه چيزي نيستم من كوچك همه هستم اين تواضع نيست يك جور
نگاه كثيف است به خودم و به آدمها كه مدام ميخواهم قضاوتشان كنم و
نميشود كه دوستشان داشته باشم يا راحت بگذارمشان به حال خودشان و
زندگي كنم قضاوت و تحليل خستهام كرده بايد بشود همانطور كه هستم و
آدمهاي ديگر هم همان جوري كه هستند مورد قبولم باشند. خودم هم مورد
قبول خودم باشم. بايد مثل حيوان زندگي كنم. نقاش ميگفت نقش غلط را
نميشود كشيد. نميشود بافت. نميشود به كسي گفت بيا اين چند تومان را
بگير و چند رج توي اين قالي نفش غلط بباف چون همين طوري يك چيزي است كه
از دل آدم ميآيد قضاوت تويش نيست هيچ داوري صداي پرنده را داوري
نميكند هيچ مسابقهاي براي انتخاب بهترين بلبل خواننده نيست. بلبل هم
كه ميخواند خودش نميداند چه ميكند براي خودش ميخواند چون بلبل است
اصلن غريزهاش است مثل نفس كشيدن كه فكري پشتش نيست. دانش در همين
ندانستن است. وقتي مينويسم نبايد فكر كنم. به كسي كاري ندارم. به
قضاوتها اگرچه خودم بزرگترين قاضيام. رها كه باشم پيدا ميشوم خودم
را در خودم پيدا ميكنم. حالا فرو رفتهام توي خودم. مثل جنين. انگار
تنم بوي همان كثافاتي را ميدهد كه جنين با خودش ميآورد بيرون. به
دنيا آمدنم انگار زود بوده. هنوز از نور بيرون ميترسم. چشمان قي
كردهام باز نميشود و لبهام روي هم فشرده شده مثل خطي باريك و كج و
معوج. مخاطب ميخواهم. كسي كه مرا ببيند. كساني كه مرا ببينند. نميشود
همينطوري كاري كرد. نميشود نوشت و گذاشت توي وبلاگ از اين اسم بدم
ميآيد. نميشود همينطور ول بود. ميشود ول بود ولي نه هرجايي.
نميشود هرجايي بود. هرجايي كه باشي يعني داري نمايش ميدهي ميخواهي
بگويي من اينم حالا قضاوتم كنيد اين فرق دارد با دنبال مخاطب بودن.
نميدانم چه فرقي اما فرق دارد يعني يك چيز ديگري است. يعني تو وقتي
براي مخاطب ميگويي داري قسمتي از ذهنت را عريان ميكني ولي وقتي تمام
تاريك روشناي ذهنت را مي ريزي بيرون حالا بريز بيرون اما وقتي به همه
نشان ميدهي انگار لخت توي خيابان بدوي و زخمهاي تنت را بگيري جلوي
چشم اين و آن بگويي ببين آقا خانم اين شكم من است اين هم زير شكمم است
ببين اينجايم چه قدر زشت است؟ اينجايم اما قشنگ است و خب اين كه صداقت
نيست اين عين دغل كاريست كه نتيجهاش ميشود اين كه نتواني كسي را دوست
بداري چون ميفهمي نگاه مردم به تو يك جوريست كه غير طبيعي است. اصلن
انسان بايد طبيعي زندگي كند مثل حيوان. من هم بايد حيوان بشوم. به خدا
اگر ميشد ميرفتم توي غار اما غار كه اينترنت ندارد ماهواره ندارد توي
غار كه باشي درست نيست چكمه بلند تا زير زانو بپوشي يا از اين كتهاي
اسپرت چروك تنت كني اما من همهي اين ها را ميخواهم حالا بايد چه كنم
يا غار را انتخاب كنم و از اين ها بگذرم يا آن ها را داشته باشم و گاهي
بروم توي غار و بقيه ي زندگيام را دروغ بگويم يا ميشود توي خانهي
كاغذ ديواري شده با كف سراميك و آب و برق و گاز و سند مالكيت مثل
حيوانات غريزي زندگي كرد حتا غريزي دانشمند بود. يعني غريزهات را
داشته باشي توي خودت و با خودت همه جا ببري اما حواست باشد مثل آدمهاي
متمدن رفتار كني. كاش ميشد داد نزنم. اين يكي سخت است. اين يكي مرا
مثل حيواني وحشي ميكند. تنهايي مرا ميترساند. نميخواهم مامان و بابا
بروند. ميخواهم بمانند. كمكشان را ميخواهم اما بايد سكوت كرد يعني
غريزه ميگويد خفه شو تا ببينيم چه ميشود حيوان هم كه باشي توي جنگل
يا باغ وحش فرقي ندارد بالاخره آخرش تنهايي است يعني توي گله هم كه
باشي و با رفقاي سر به زيرت بچري باز يك خطري هست كه همه از هم بپاشند
مثلن شيري بپرد وسط گله يا گلولهاي بخورد دم كونت يا اين كه مثل گاو
بزرگ و نري كه سال پيش به خاطر پيري مرد از دنيا بروي يا كسي را همين
طوري از دست بدهي. نبايد وابسته شد. سخت است. حيوان ها وابسته ميشوند؟
لابد آن ها كه بيشتر به انسان شبيه هستند اين طورند. مثلن اگر ميموني
بچهاش بميرد غمگين ميشود؟ سگ دم تكان ميدهد. سگ وقتي صاحبش را
ميبيند دم ميجنباند اين يعني خوشحال است. اين خيلي بد است. اين يعني
چند قدم به انسان شدن نزديك باشد. يعني شروع دردسر. شروع دروغ بافتن و
نمايش دادن حيوانات لابد خيلي ميخواهند مثل انسانها باشند اما آدم
اگر كمي ....كمي چه شعور كه نميشود شعور هم مال انسانهاست. چه
ميدانم كمي از يك چيزي داشته باشد ميخواهد همان طور مثل اسلاف خودش
حيوان بماند.
حالا ساعت هفت شده . بايد بروم.
هیچ اسمی ندارد
پونه بریرانی
از وب نوشت ها
|