|
دارم تو
یه جای سبز سبز راه میرم. تا شونههام علف سبز. آسمون بالا سرمه.
آسمون دوره. وسیعه. مثه سقف زیارتگاهها که بلنده. مثه شاهچراغ که تو
شیرازه. با مامان بودم و پیمان. مامان میگه مهرانم بود. اما من یادم
نیس. یادمه تومسجد خوابیدیم. سقف بلند بود. پر از آیینه. دیوارا همه از
طلا. چلچراغا از اون بالای بالا آویزون بود. دوست دارم بمیرم و برم
اونجا. تو اون مسجده که بوی مهر و گلاب میداد. یا این که بیوفتم تو
حوض ماهی حافظیه. دیگهام در نیام. خفه بشم و جسمم که خالی شد سبک بشم
وبیام رو آب. دستام از هم باز باشه. به حالت صلیب. دو تا قوزک پامم
چسبیده باشه به هم. میدونی چیه؟ دیگه نمیتونم خالص بنویسم. وقتی دارم
مینویسم مدام تو رو میبینم و خودم و سپینود و تمام کسایی که میان
اینجارو میخونن. تو حالا بگو باز رخت چرکاتو پهن کردی جلوی چشم مردم.
نه، تو نمیگی رخت چرک تو یه چیز دیگه میگی، یه چیز بدتر. اما من
ناراحت نمیشم. خودم میدونم چی کار دارم میکنم. دارم خودمو درمان
میکنم. با نشون دادن خودم. اگه کسی بیاد اینجا بنویسه بهبه چه خوب
نوشتی حالم بهتر می شه. میدونم اینا باید داستان بشه. نباید این جوری
جلو چشم همه لخت و عور بشم. اما من اینجوریام. نمیدونم چرا. اصلن
نمی خوام بدونم چرا. حالم خوب نیس. احساس مرگ دارم. نه، آرزوی مرگ
دارم. مردن تو حوض ماهی. یا غوطه خوردن تو آسمون. خب حالا تو فرض کن
اینا همه داستانه. اصلن از کجا معلوم که من همهرو سرکار نذاشته باشم.
اصلن تو بگیر اینا قراره بشه یه قسمتی از اون رمانه. باید بنویسم. نه
برای تو. برا خودم. حالم که بد باشه بیشتر میخوام بنویسم. الانم حالم
خوش نیس. لابد هر سال پاییز این جوری میشم. نمیدونم یادم نیس. فقط
میدونم هر وقت اینجوری مینویسم حالم بده. تا حالا چند بار اینجوری
نوشتم. دوس دارم زنگ بزنم به سپینود. بگم سپینود من دوست دارم هر چی تو
مخمه بریزم رو وبلاگم. اه از این اسم چندشم میگیره. این کلمه مثه یه
گل درشت میزنه بیرون. می ره تو چشمم. مثه یه انگشت با ناخنای دراز.
اصلن اینا هیچی نیس. یه مشت کلمهاس. همهاش داستانه. خب؟ من دارم قصه
میگم. برا خودم. دوس دارم این جوری بگم. خودم برا خودم. نمیتونم
بنویسم. بس که میترسم. چه قدر دوس دارم غریبه باشم. کسی منو نشناسه.
من کسی رو نشناسم. این بالا ننوشته باشم یادداشتهای یه فلان فلان شده
در باب کتاب و کتابخوانی. از این کلمهی «باب» بدم میاد. بس که عربیه.
دوست دارم واسه خودم باشم. سپینود تو بگو چه کنم. سپینود چرا من لعنتی
الاغ . . . بالاخره نفهمیدم الاغ با غینه یا قاف. . . چرا من الاغ یا
الاق اصلن من خر چرا نمی تونم برا خودم تصمیم بگیرم؟ چرا میخوام
تاییدم کنن؟ چرا تو باید بگی درسته. چرا تو باید بگی درسته . . . با تو
نبودم با اون یکی بودم. دوس دارم گریه کنم. خیلی آرزوشو دارم. چرا
نمیشه اینجا نوشت. چرا میخوام اینجا بنویسم؟ من که تورو دارم تا
همه چیزی رو برات بگم. تو که همه هذیانامو میخونی. چیزیام نمیگی. پس
دیگه چی میخوام؟ نمی دونم. الانم زنگ میزنم از سپینود میپرسم. ازش
میپرسم چرا این قدر میخوام اینجا بنویسم.
وب نوشت
پونه
بریرانی
|