|
حالا دوباره روي اين زمين سفت شاشيدهام. شاشم كف كرده
و اگر يك آدم از كنار اين گودال كوچك ترشناك عبور كند ميتواند احساس
كند از كنار يك اقيانوس پس از توفان عبور ميكند يا از كنار يك استخر
پر از آبجوي بدون الكل.
دوباره ميتپانمش توي شلوار و مرتب ميكنم، زيپ را ميكشم
بالا. بر ميگردم به جهتي كه بچهها از آن طرف
رفتهاند.نميبينمشان.ترجيح ميدهم برگردم به غار-دهانهي گشاد و
برگشتهاش حالي به حاليم ميكند.شاشيدنم را روي زمين سفت به ياد
ميآورم واز دهانه ميچپم تو. در غار بوي نا و احساس درد استخوان به
سراغم ميآيد.يك كپه آتش از دور شعله ميكشد. به سمت نور ميروم.كنار
آتش مينشينم و به زمين فكر ميكنم كه چالههايش پر از شاش آدم شده
باشد. احساس ميكنم مثانهام پر شده باشد و از ديروز يك سره شاشيده
باشم.حال خارج شدن از زير سقف سياه غار را ندارم. اين جا درون گودال
داخل كوه،كنار آتش ميلمم.با گرماي مثانه سعي ميكنم بخوابم. به خوابي
كه بايد ببينم فكر ميكنم- ديدن خواب است كه خواب ميآورد- به عضلاتم
كه در كف غار ميپوسند،مايع خاكستري رنگي كه از آنها تراوش ميكند.
احساس كردهام كه لرزم ميگيرد.نوبت به استخوانهاي بدنم ميرسد.
احساس ميكنم كوه ساييده ميشود. غاري نيست. تن من حالا بخشي از اين
زمين صاف است كه سرم را روي آن خواباندهام. احساس ميكنم ميلرزم.
سرما از تنم به بيرون تراوش ميكند و به يكباره گرمم ميشود . ترشناكي
بوي ادرار فضا را پر ميكند و تنم در اين زمين سفت غرق شاش آدم ميشود.
فكر ميكنم كه اقيانوس هم نبايد آنقدر بزرگ باشد.ميتوانم تنم را
آماده كنم تا در زير حجم اقيانوس ، در فشار هزاران اتمسفري آب وگل ولاي
وگرماي بيش ازحدطاقت بياورد. پيچ وتاب ميخورد. َلخت َلخت ميشود و
گرماي مثانه از زير پوست احساس ميشود.
برميخيزم ، روي زمين سفت ميشاشم . بچهها را ميبينم كه از
من دور ميشوند. ميتپانمش آن تو، مرتب ميكنم و زيپ را ميكشم بالا.
از كنار آنها عبور ميكنم. بر ميگردم به غار.
روي زمين، كنار كپهي آتش خوابيدهام. از سرم درد بالا
ميرود. نقشهاي درون غار را خواب مي بينم. پنج آدمك كوچك و يك گوزن
بزرگ كه شاخهايش پيچ خورده است. در دست آدمك ها نيزهها را تشخيص
ميدهم و مانند يك كارشناس عهد باستان از ديدن صحنهها به وجد ميآيم.
شكارچيان اوليه را تجسم ميكنم. چوبهاي ساده و سرنيزههاي از قلوهسنگ
تراشيده كه با آن موجودات غريبالاندام اوليه را تعقيب ميكنند.ناپلئون
و اسكندر را كه فرياد زنان
…
شاش من چالههاي زير پايشان را پر ميكند. مثانهي گرمم را روي زمين
خالي كردهام و قرار است كه خواب ببينم. دوباره خواب ببينم كف غار كنار
آتش مي لرزم و گروه بچه ها را كه از من دور شدهاند.از كنار گودال
كوچك شاشم ميگذرم.از كنار دهانهي غار رد ميشوم.از ميان تخته سنگها
عبور ميكنم وبراي كسي كه آن طرفتر فرياد ميزند دست تكان ميدهم .
بچهها را كه از دور ميبينم احساس ميكنم مثانهام
پرميشود. شلوارم را پايين ميكشم. ادرار از درون انگشتانم بيرون
ميزند. براي بچهها دست تكان ميدهم. تخته سنگها را پشت سر
ميگذارم.از دور صداي خوردن و جويدن آنها را احساس ميكنم و شاشم را
…كه
كف كرده است. از تخته سنگها عبور ميكنم. بچه ها را نگاه ميكنم كه
برايم دست تكان ميدهند.
دوباره روي زمين سفت شاشيدهام
سعيد طباطبايي
|