از دیگران

 

 

و من هنوز، هر پنج‌شنبه عصر که می‌شود، دل‌ام می‌گیرد و می‌روم کنار آن باجه‌ی تلفن و این پا و آن پا می‌کنم تا خلوت شود، تا نفس‌هایم آرام شود، لرزش دستان‌ام کم‌تر و فکر کنم چه کسی گوشی را برمی‌دارد تا نشانه‌هایی برای هفته‌ی پیش‌رویم بیابم که اگر کاوه بود، بخت‌ام خوش است یا کاووس که بگوید«بله» بدانم که تمام هفته شاداب و سلامت‌ام و ترلان و منیر... که صدای‌شان را حالا هفت هشت سال است که نشنیده‌ام. منیر و ترلان که می‌گویم خاطرات مبهمی از زهدان مادر تا بوی عطر زنانه تا جوراب نایلون روی ساق خوش‌تراش تا بوی ترشیدگی زیر سینه‌ی دوران شیردهی و بوی خون قاعده‌گی از کنارم می‌گذرند و به من تنه می‌زنند که من همه‌ی عمر با مشام‌ام زنده بودم.
-
الو
-
بله؟
ترلان است. خودش است. گیس‌هایش فرفری بودند و نمی‌گذاشت شانه‌شان کنم.
-
باباجان؟ ترلان جان؟ منم
-
گوشی...اَه
جلوی دهنه گوشی را با دست‌اش گرفته. هوا لای دستانش بادکش می‌شود. گوش می‌فشرم تا بل‌که بفهم‌ام آن‌طرف این خط چه می‌گوید. یعنی هنوز نمی‌داند این منم.
-
ها شمایید؟... سلام. خوب هستید؟
صدای خش‌دار کاوه است.
-
سلام به روی ماه‌ات. خوبم باباجان. تو چه‌طوری؟ ترلان، کاووس... مامان منیر... همه خوب هستید؟
-
بعله.
و هر دو ساکت می‌شویم.دیگر خسته‌ام از سکوت‌هایم. وقت‌هایی که شعر می‌گفتم انگار زمان‌هایی بودند خارج از اوقات زندگی. اوقاتی که خاطرات‌اش بوی کاغذ و مرکب می‌داد، توی آن دفتر کوچک. نه! باید برگردم قبل‌‌تر. چه‌قدر؟ از بوی برنجی که از مدرسه برمی‌گشتم داشت روی اجاق دم می‌کشید و کبرا خانم، سرانگشت‌اش را تف می‌زد و وقتی من را آستانه‌ی در می‌دید می‌چسباندش به دیواره‌ی رویی دیگ؟ نه دورتر. از وقتی با تفنگ بادی‌ام آس‌ترین کفتر دم چتری رسول را جلوی چشمان خیره از حیرت‌اش زدم و فرار کردم؟ نه دورتر. از موهای روی پستان مادرم که گاهِ مکیدن گونه‌هایم را نوازش می‌داد؟ بازهم دورتر و تا توی خاکستری ِزهدان و بوی رحم و معلق بودنم نه مانند تمام جنین‌های تا آن روز، که با دستان باز و پاهای دراز شده. از روزی که شکم مادرم بزرگ شد و گرد نبود و گوشه داشت.

- گوشی...گوشی
-
کاوه؟ بابا! کارت تلفن...

پدرم مرد ساکت و آرامی بود. آدم‌های آرام همیشه هم بی‌آزار نیستند. گاهی خونسردی‌شان کشنده است. گیرم خودشان نفهمند. تعجب می‌کرد و گاهی که عصبی می‌شدیم، تهدید می‌کرد که دیگر از فردا مثل بقیه‌ی مردها می‌شود و پاپیچ‌مان. و ما، من و مادر و کبرا خانم می‌دانستیم که هیچ‌وقت فردا نمی‌شود و مادر شانه بالا انداخته، کبرا خانم لندلندکنان زیر لب و من ریزخندزنان هرکدام به طرفی می‌رفتیم. اول‌ها بچه‌شان نمی‌شد. کبرا خانم جوشانده‌ای ازمغز گردو و تخم گشنیز و فلفل سیاه به مادرم خورانده بود و چند دعا برای پدر خوانده بود و فوت کرده بود و شب دور پشه بندشان نظربُر و اسپند و گلوله‌های نمک پاشیده بود. شکم مادر که آن طور بالا آمد هر کس چیزی می‌گفت اما مادر پشت کبراخانم محکم ایستاده بود و می‌گفت ربطی به جوشانده‌های او ندارد. و این بچه جور دیگری است و شاید وزیر و وکیل شود و به پدرم می‌گفت که این جماعت چشم دیدن خوش‌بختی ادم را ندارند و پدرم هم لابد سرتکان می‌داد و هیچ نمی‌گفت.
مادر هنگام زایاندن من، اولین کودکی که توی آن شهر از پا بیرون آمد، قسم خورد که دیگر با پدرم هم‌خواب نشود. و گمان‌ام بر این است که تا آخر عمر پای حرف خود ایستاد. مادر زن سرسختی بود. کبرا خانم می‌گفت او شیرزن است. شاید برای غرش‌هایی بود که هنگام تولد من اتاق را می‌لرزاند و حتا دستان پزشکان و پرستاران را. تا ده روز نامی نداشتم. می‌گفتند بچه.«کبرا خانم زیر بچه را عوض کردی؟» « کبرا خانم برو ببین بچه دارد نق می‌زند» «خانوم جان وقت شیر بچه است» و من صورتم را می‌چسباندم به پستان‌های سفت شده‌ی مادرم. از آن‌ها فقط قوت‌ام را نمی‌مکیدم، مادینه‌گی رها شده‌ای را می‌بلعیدم که تا آن روز بی‌استفاده بود روح عاصی و شاداب یک زن مخلوط با بوی ترشیده‌گی دل‌چسب زیر بغل و لِچ شیر زیر پستان‌ها.
پدرم که می‌آمد ماه‌های اول بالای گهواره‌ی من، خیره می‌شد به چشم‌هایم و چیزی نمی‌گفت. حتا بزرگ‌تر هم که شدم، وقتی روزنامه‌هایش را از میان پاره می‌کردم هم چیزی نمی‌گفت فقط دست‌هایش را آن قدر بالاتر گرفت تا قد من کشیده شود و او هم دیگرپیر چشم، روزنامه نخواند و یک روز هم بی‌خبر برود و دیگر نبینم‌اش. یادم نمی‌آید که چیزی فرق کند. مادر بعد از ظهر‌های هر پنج‌شنبه که اداره‌اش نیم‌وقت بود، دوره‌ی بازی داشت. با موهای پوش داده و ابروهای باریک شده می‌آمد و نهار نخورده توی اتاق می‌رفت. متکایی زیر گردن می‌گذاشت و به سقف نگاه می‌کرد. می‌خزیدم روی تخت‌خواب دو نفره‌اش. دست‌اش را دراز می‌کرد و من با ناخن‌های رنگی و دست‌های زیبایش بازی می‌کردم.«یواش عزیزم...لاکام خراب می‌شه». و من منتظر تا بلند شود و نوبت به آن لفاف نازک و نرم نایلونی برسد و روی پاهایش بکشد. مثل پوستی تازه که بچسبد گاهی سفید گاهی سیاه و گاهی رنگ پا یک بار هم بنفش بود. و جلوه‌اش با صدای پاشنه‌های نوک تیز و بلند بیش‌تر شود که توی گوشم ضربه می‌زدند؛ نمایش تمام شد و من همان‌جا روی تخت دو نفره‌، گیج سرم را بالا می‌آوردم که آرام گونه‌اش را به من بچسباند به نشانه‌ی بوسه‌ای مادرانه و عطرش را قاطی بوی پودر و رنگ فرو ببرم تا فردا ظهر جمعه که از خواب بیدار شود.
کارت تلفن تمام شد. گوشی را می‌گذارم. صدای بال کفتر از پشت‌بامی می‌آید. چشم-چشم که می‌کنم چیزی نمی‌بینم اما پر سفید روی شانه‌ام می‌افتد و من این پر سفید را همیشه با خود همه‌جا برده‌ام. از همان وقت که رسول برد مرا تا پشت‌بام‌شان و آن اتاقک حلبی که با باد صدا می‌داد و بوی کفتر می‌آمد، بوی فضله‌ی کفتر. می‌خواست «ملاقی»‌اش را نشان‌ام بدهد. سفید بود و اوج می‌گرفت و چندبار ملق می‌زد. من محو طوقی بودم که رسول جلوی دهانم را از پشت گرفت و کمرم را خماند و جیغ‌های خفه‌‌ام در آن ظهر تابستان رخوت‌ناک به گوش هیچ کس نرسید. بعد ساکت شدم. پنج‌شنبه‌ها دیگر مادرم را بدرقه نکردم. آن قدر ساکت و بی‌حرف بودم تا واژه‌های تل‌انبار شده خودشان آهنگ ‌گرفتند و رقص‌کنان بیرون ‌آمدند و من تنها می‌نوشتم‌شان.
از این‌جا، کنار این باجه‌ی تلفن تا پنج‌شنبه‌ی دیگر چقدر راه است؟ قدم‌هایم را می‌شمارم. پنج‌شنبه‌ی دیگر روسفت می‌کنم و با منیر حرف می‌زنم. می‌گویم یک جایی تمام کند این بازی را. مادرم می‌گفت دختر سربه‌زیری است. کبرا خانم پیر شده بود اما غر می‌زد. «از آن بترس که سر به تو دارد». مادر بی‌بی را روی شاه می‌گذاشت و می‌گفت« تو حرف نزن کبرا. خرفت شدی.» و همه چیز تمام شد و یک روز از آن اتاقک حلبی تا حجله‌ی من و منیر یک قدم بیش‌تر نبود که بشمرم. آن بوی فضله‌ی کبوتر بود و این بوی تند زنانه‌گی و گل‌های مریم ِچیده شده روی تخت‌خواب دو نفره.
این بار باید با منیر حرف بزنم. اگر شده بچه‌ها را واسطه می‌کنم. نباید یادشان برود آن وقت را که هر کدام به دنیا آمدند. هرچه باشد آن‌ها همین طور دیمی که به دنیا نیامده‌اند. چقدر روی پاهایم تکان‌شان دادم تا به خواب بروند. پوره و دندان‌گیر برای‌شان درست کردم. وقت تب و هذیان پاشویه‌شان کردم. یادشان رفته بود. دیگر یادشان رفته بود. بزرگ‌تر شده بودند. انگار کلافه بودند. خوش نداشتند دور و برشان باشم. بی‌حوصله‌گی می‌کردند و نفس‌هاشان را با شدت بیرون می‌دادند. در اتاق‌ها را روی‌ام قفل می‌کردند. سفر می‌رفتند و تنهایم می‌گذاشتند. قاب عکس‌های‌شان را دستمال می‌کشیدم، اتاق‌هایشان را مرتب می‌کردم. برایشان خرید می‌کردم. آذوقه،‌بار و بنشن، دارو، لباس، جوراب، برای ترلان هم جوراب نایلون نازکِ سیاه رنگی خریده بودم. اول بار بود که تنها بود و مهمانی می‌رفت. جلوی آینه ایستاده بود و آماده می شد دست‌اش را توی جوراب کرد و کشید و رو به نور نگاه کرد. چقدر بزرگ شده بود. بچه‌ها بزرگ می شوند و انگار من کوچک‌تر.
ماشین‌ها دارند بوق می‌زنند، گاز می‌دهند و از کنارم رد می‌شوند. این شلوغی‌ها می‌ترساندم. می‌روم گوشه‌ی پیاده‌رو از درگاهی مغازه‌ها باد خنک بیرون می‌زند. جلوی هرکدام پاسست می‌کنم و خیره می شوم به جنس‌هاشان.لباس‌های رنگارنگ، روسری‌ها و جوراب‌ها، جوراب‌ها. زیر آن میز گرد بازی ِ مادر جا می شدم. دو ماهی یک بارمادر میزبان می شد. «من جا رفتم»، «ترسو باخت»، «یه پای سی هم نداشتم»، «دو کارت»، «لایی داد» و من توی صداهای مبهم، بوهای مخلوط شده باهم. زیر میز، خیره شده بودم به برق جوراب‌ها. جوراب‌های شیشه‌ای. سیاه و نرم. نرم؟ باید نرم باشد. باید دست می‌زدم. باید می‌فهمیدم که این پوست نیست. دستم را دراز کرده بودم. همین، نرم بود مثل پر کفترهای رسول. ترلان جیغ کشید و پایش را پس زد. «مامان...مامان»«برو گم‌شو از اتاق من بیرون کثافت» از اتاق دوید بیرون و من جلوی آینه خشک‌ام زده بود. مادرم گوشم را گرفت و از زیر میز کشید بیرون.«این پسرت بزرگ بشه از اون مرد هیزا می‌شه‌ها» و مادر گفت«فکر نکنم از این عرضه‌ها داشته باشه» گوشم سوت می‌کشید. منیر زده بود توی گوشم و دست بچه‌ها را گرفته بود و رفته بود و هنوز گوش من سوت می‌کشد. صدای بال کفتر می‌آید. رسول پی‌ام می‌آید تا تقاص خون دم‌چتری‌اش را بگیرد. کوچه‌ها را یکی یکی رد می‌کنم تا پیدایم نکند. هوا هم که دارد کم کم گرگ و میش می‌شود. این‌طور بهتر است. مادرم هم نمی‌فهمد. قدم‌هایم را آرام می‌کنم.هفته‌ی بعد باید بروم کنار یک باجه‌ی تلفن دیگر. یک جای دیگر. مغازه‌های دیگر. کوچه‌های دیگر. جایی که کسی نشناسدم. فکری‌ام که امروز عصر، ساعت شش، چه بوی کافوری توی هوا پیچیده.

 

 

داستان(روایتِ تاریخ و تبار یک انسان(

آن که هر پنج‌شنبه، ساعت شش، زنگ می‌زند
برای م.ح.ب.

سپینود
(
نوشتِ اول(
یک‌اُم اردی‌بهشت هشتاد و شش

 

 

 

 

                                                                                                                                                    از دیگران