|
برادرم و من با سرعت زیاد
در بزرگراه میراندیم. عاشق ماشیناش بود. سرخرنگ و گرانقیمت. توربو
و تزریقی و از این حرفها.
وقتی بهش گفتم که علم
ثابت کرده آلت تناسلی راننده در سرعت زیاد کوچکتر میشود، آهی کشید و
پا را بیشتر روی پدال گاز فشار داد. پدرم لادا داشت، اما مادرم همیشه
مینالید. پس این تئوری هم زیاد نباید درست باشد.
فریاد زدم "نمیدونستم که
موسیقی کلاسیک دوس داری."
فکر کنم برادرم گفت "از
بابا قرض گرفتهم."
دوست دختر برادرم مانتو
پوشیده بود. اونیفورم کارش بود. در پیاده روی جلوی ساختمان بزرگی
ایستاده بود. به ساعتاش نگاه کرد. برادرم عذرخواهی کرد و مرا نشان
داد. پیشنهاد کردم که بروم روی صندلی عقب بنشینم، اما صادقانه گفتم که
ممکن است حالم به هم بخورد. لازم نبود، زیرا پاهای بلندی داشتم.
رکوئیم موزارت به صدا
درآمد. دختر در صندلی عقب زمزمه کرد. برادرم سعی خودش را میکرد.
علاقهای به حرفهای من دربارهی آن قطعه نداشتند. مسالهشان نبود. از
او پرسیدم که امروز کارش چهطور بوده، اما انگار برادرم این را زودتر
از من پرسیده بود. بهتر بود بیشتر دقت میکردم وگرنه دهانم را
میبستم. به حرفهاشان گوش دادم تا رسیدیم. کار آسانی بود، چون حرفی
نزدند.
بالای در بادکنکی آویزان
بود. برادرم جوری به من نگاه کرد که انگار قصد داشتم سوزن به بادکنک
فرو کنم. به من گفت که در نوشیدن زیادهروی نکنم و به شبشان گند نزنم.
بهش گفتم که گرایش به رعایت ادب از آرزوی انسان به شبیه خدابودن
سرچشمه میگیرد. گفت که باید از اظهار فضل دست بردارم.
مادرم خندان در را باز
کرد، پیش از آن که زنگ بزنیم. مادرم، زنی است حساس به سایه. در را برای
گربههای گمشده هم باز میکند. گفت، فکر کردم کسی پشت در ایستاده.
خندان بود، چون ما آنجا
بودیم. همیشه وقتی بچههاش به خانه میآیند خوشحال است. دوست دختر
برادرم را روی سرش میگذارد.
درون خانه شلوغ بود. صدای
بلند خنده میآمد، لابد داشتند به پدرم میخندیدند. خیلی شوخ است،
پدرم. سالها پیش، در اولین نمایش دوره فیلمهای هیچکاک، وقتی فیلم
پرندهها تمام شد و همه در سکوت بودند، اولین کسی بود که بلند شد و با
صدای بلند گفت:"حالا مرغ عشق از در میزنه بیرون". خندهای که در سالن
سینما درگرفت، هنوز هم آنجا طنینانداز است. این شوخی همیشه در جشن
تولدش تعریف میشود. همیشه هم خودش به یاد میآورد و میگوید.
تبریک گفتیم و روی صندلی
نشستیم. برادرم و دختر مانتوپوش رفتند . با همه دست دادند و تبریک
گفتند و تبریک شنیدند.
وقتی از من پرسیده شد که
چه میکنم، میخواستم جملهای از دکارت نقل کنم که پدرم پیشدستی کرد:
"رفته تو کار موسیقی کلاسیک. خب دیگه، من سعی خودمو کردم اما انگار تو
تربیتش یه اشتباهی صورت گرفته."
همه خندیدند. من هم
البته. چون من توی کار موسیقی کلاسیک نبودم. نمیدانم از کجاش درآورده
بود. شاید از خودش، چون دلش میخواسته بگوید که در تربیت من اشتباهی رخ
داده.
همصحبتی نداشتم آنجا. پسر عمویم را هم از گوشهی چشم دیدم که به
سرنوشت من دچار بود. طولی نکشید که جایش را با زن کناردست من عوض کرد.
زنی که به نظر همسایهی تازه بود.
پرسید"خوب چطوری؟" هر سال همین را میپرسید. فکر میکرد که ما روی یک
طول موج قرار گرفتهایم، چون خودش ارگ مینواخت و من هم که توی کار
موسیقی کلاسیک بودم.
گفتم
"ای بدک نیستم. تو چطوری؟"
یک ساعت
تمام یک نفس ور زد از کارهاش. البته از ارگ و بعد هم هواپیما. دهانش بو
میداد و مجبور بودم دایم سرم را بچرخانم. به گمانش این کارم از سر
علاقه بود که نزدیکتر شد. چشمهاش عجیب بود و من تازه متوجه شده بودم.
یک ساعت تمام به گوشهاش نگاه کردم. خیلی عجیب بودند. شبیه گربه بود.
نظرم را پرسید. وقتی میپرسید خندید، شانه بالا انداخت و به سقف نگاه
کرد. من هم گفتم که حق با اوست. راضی شد از این حرف و رفت کنار دار و
دستهی پدرش نشست. چون داشتند از فوتبال حرف میزدند.
برادرم
داشت با دوست دخترش حرف میزد. یک چیزهایی دربارهی توربو و تزریق
لابد.
سایهای
دیدم و رفتم در را باز کردم. عمویم بود. کلاه شاپو به سر داشت. سیگار
برگ به لب، که چیز غریبی نبود. اگر سیگار به لب نداشت، غریب میبود.
دختری بازویش را چسبیده بود که لابد منشیاش بود. او تنها فرد خانواده
بود که منشی داشت. برادرم آرزو داشت دومین نفر بشود. با دوست دخترش
تمرین میکرد.
با آن
سیگار به لب نمیشد حرفهاش را فهمید، اما خودش را معرفی کرد. گفت که
برادرزادهش هستم که هر سال خودش را معرفی میکند و حالا دیگر بس است
چون حوصلهاش را سر بردهام. خوب نگاهم کرد و بعد زد زیر خنده چون
معلوم بود میداند من کی هستم و اینکه شوخی کرده است. ازم پرسید که چه
میکنم و گفتم که توی کار موسیقی کلاسیک هستم. به نظرش تصادف جالبی بود
چون داشت میرفت نیویورک و کنسرت پادشاه ویولننوازان. چه اتفاق جالبی.
پالتوش
افتاد روی زمین، چون خیال میکرد من آن را میگیرم تا آویزان کنم. دستم
را تصادفی برده بودم جلو.
سیگاری
روشن کردم و دیدم که چگونه همه و بهخصوص برادرم از عمو استقبال کردند.
منشی هم با همه دست داد و دنبال صندلی خالی گشت. صندلی کنار من خالی
بود.
"کسی
اینجا ننشسته آقا؟"
رو به
من داشت. خوشم میآید که به من بگویند آقا. دامن کوتاه داشت. مادرم با
لیوانی شراب قرمز آمد. برای من نبود.
منشی
گفت "خیلی ممنون خانوم."
چون من
هم حق داشتم با کسی همصحبت بشوم، رو به او کردم. گفتم "پس شما منشی
هستین؟"
"آره،
درسته، شما چی کار میکنین؟"
"من تو
کار موسیقی کلاسیک هستم. اونقدرها هم سن و سال ندارم که شما آقا صدام
کنین. اسم من جماله."
"سلام
جمال، اسم من ماری. البته ماری-ال". با من دست داد. دستاش گرم بود.
خیلی مودب بود. مودبترین موجودی که تا حالا دیده بودم. به خاطر عمویم
بود. اگر مودب نبود، حتمن شغلاش را از دست میداد.
بقیه را
نشان دادم و گفتم "نظرت چیه؟"
صدای
زنگ ظریف به جای جواب. از کیفاش تلفن درآورد. با نگاه عذرخواهانه جواب
تلفن را داد. بلند شد و رفت طرف عمویم که تلفن را گرفت. بلند حرف
میزد. برادرم گوش میداد. همه گوش میدادند. پدرم گفت میخواهد لطیفه
بگوید، اما باید صبر میکردند. صدای موسیقی خاموش شد. انگار همه منتظر
آخر زمان بودند. خدا داشت از آنسوی خط تلفن حرف میزد.
بعد
صحبت عمویم تمام شد و عذرخواهی کرد که در جشن خانوادهگی هم راحتاش
نمیگذارند. همه به تایید سر تکان دادند. صدای موسیقی دوباره بلند شد.
همه خندیدند. ماری دوباره آمده بود و سر جایش نشسته بود. چنان نشسته
بود که انگار هر لحظه دلاش میخواست بلند شود و یا کسی بیاید و او را
از دست من نجات دهد. در هر صورت نشانهای از علاقه به ادامهی صحبت با
من نشان نمیداد. این کارش به نظرم مودبانه نبود.
"حرفمون قطع شد. ازت پرسیدم نظرت راجع به اینجا چیه؟"
"منظورت
چیه؟"
"جشن
تولد با این همه آدم غریبه. یه کمی عجبیه دیگه. به نظر من که هست، یا
که من غریبه نیستم."
گفت
"اوهوم."
چیز
دیگری نگفت، که به نظرم غریب آمد. به رییساش چشمکی زد.
"باش تو
رختخواب هم میری؟"
پیش از
آن که فکرش را کرده باشم، از دهان پراندم. گاهی بدون فکر حرفهای مفیدی
میزنم، اما هرگز کسی قدرش را نمیداند. چهره در هم کشید. انتظار سیلی
به صورت داشتم. خیلی وقتها چیزی پراندهام وسیلی خوردهام. به دور و
بر نگاه کرد تا ببیند کسی شنیده یا نه. مطمئن که شد، نفس راحتی کشید.
لبخند به لب آورد، جرعهای شراب نوشید و پچپچ کنان گفت "گوش کن، عوضی،
نمیخوام کارمو از دست بدم، اما باور کن، اگه یه بار دیگه مزخرف بگیها
تخماتو از تو گلوت میکشم بیرون. فهمیدی؟"
این
همه را گفت، بدون آنکه لبخند از لباش محو شود. پس از آنکه دو پک
محکم به سیگار زدم فهمیدم چه گفتهام. لبخند زدم. کمی بعد از خنده دل
درد گرفتم. دیگران و بیش از همه پدرم متوجه شدند. او میتوانست شوخی را
از فاصلهی چند کیلومتری بو بکشد. میخواست بشنود. طاقت نیاوردم و به
دستشویی رفتم.
وقتی
برگشتم، همه از خنده به خود میپیچیدند، جز دوست دختر برادرم. منشی به
خودش جرات داده بود لطیفهای، کثیف، تعریف کند، البته جوری که رییس بدش
نیاید. خوشم آمد از این کارش.
آهسته گفتم "موفق
شدیها."
گفت
"نظرم رو گفتم. دیگه زر نزن تو."
گفتم"جراتشو ندارم. تسلیم شدم."
حرف دلم
نبود این. گاهی باید خود را به قویتر از خودت تسلیم کنی، اما پس از
مبارزهای سخت.
خوردنی
گذاشته شد سر میز. رفتم و بشقابی پر کردم.
"بفرما،
واسه تو آوردم. امیدوارم منو ببخشی."
گفت"اشتباه کار آدمیزاده و بخشش کار خدا."
کمی
تردید کرد و گرفت.
گفتم"حرف کدوم پیغمبرو زدی؟"
"تو
خانوادهی مذهبی بزرگ شدم."
پدرم
شروع به سخنرانی کرد. همه بلند شدند تا گوش کنند به او. به ساقهای
ماری نگاه کردم. وقتی دوباره نشست، فکری از سرم گذشت. پچپچ کردم"میشه
بریم بالا. خیلی تنهام و چند سالی میشه که کاری نکردهم."
حالا
صورتام را آماده نگه داشتم. اما سیلی نزد. لبخند زد.
"احترام
دست خود آدمه."
بد حرفی
نبود. یا که دلم میخواست سیلی زده بود.
بلند
شدم و رفتم بالا، به اتاق سابق خودم. هرگز در اتاق با دختری نبودهام.
کمی بعد
رو به روی من ایستاده بود. میخواستم چیزی بگویم، اما انگشت گذاشت روی
لبم. زانو زد و زیپ شلوارم را باز کرد. باید چشمانم را میبستم. داشتم
پس میافتادم.
"آمادهای؟"
گفتم"بله خانوم."
تخمهام
را فشرد. محکم. خیلی خیلی محکم.
کسی از
من پرسید چرا خمیده راه میروم. گفتم که کمی حالت تهوع دارم. این هم
بود. پدرم لطیفهای گفت دربارهی مردی که به دکتر رفته بود. ماری رفته
بود، عمویم هم. به نیویورک، به کنسرت پادشاه ویولننوازان. برادرم گفت
که باید برویم، چون صبح زود باید بیدار شویم. گفتم که دلم میخواهد روی
صندلی عقب بنشینم.
خندیدن
وحید گل
بهاری – 7 آپریل 2006
|