|
عرعری برای شما
یاشار احد صارمی
لوس انجلس . تابستان 1998
جنگ ! جنگ ! جنگ ! همه جا را مه بنفش رنگ ...
بوی خون خر ماده حالش را به هم می زد. خواست عرعر بلندی و از ته دل
گریه ...
دیزبا، عشق شبهای مهتابی من چرا رفتی عزیزم؟ قربانِ گوش های سفیدت بشوم
چرا مرا تنها گذاشتی؟ تنها کجا بروم؟ چکار کنم عزیزم؟ چرا مرا با خود
نبردی نور چشم من که حالا ...
دست سریعِ سنگینی از پشت، آمد دهانش را گرفت و او را به زمین زد. چه
دردی ! برگشت تا در این چهرهی صاحب دست را ببیند. از ترس بیهوش شد.
دندانهای گلولهای و خونین و خندهای سرخ و كثیف ! این چهرهی كه بود؟
كیمونوی خاكستری بر تن و گردنی باریک و خیلی بلند. رنگ چشم ها پسته ای
و خاموش. خواست دوباره غلتی بزند و بلند شود. ولی دستی دوباره از میان
دو پایش زیر شكمش خزید و
_نه!
آلت تناسلی اش را كند دست دوباره و انگار رفت طرف دهان و آخ
!!!! همه را بلعید. از درد به هوش آمد. سنگینی آن چهره و هیئت
ترسناك بر پشتش سوار بود ، بی اختیار برخاست و افتاد و ... تیزی
انگشتان سنگینی روی کپلش ! دوباره. چرا مرا آفریدی خدا؟ افتاد و دوباره
فشار آورد واین دفعه کج و کوله برخاست. طوری که انگار داخل آتش به دنیا
آمده بود و جخ برخاسته . به طرفی كه خر ماده چند لحظه پیش منفجر شده
بود راه افتاد. و صدای دو رگه ی چهره سنگینی که سوارش شده بود.هُش هش ش
ش ش ش ..
_ دیزبا چرا مرا ترک کردی؟
سنگینی که بیشتر شد تاب نیاورد و کج افتاد و دیزباااااااااا .... و
منفجر شد . یكی از چشم هایش كه به هوا پریده بود درست كنار چشم چپ خر
ماده افتاد و چشم باز كرد. صدای خندهی آن چهره ی هنوز به گوش می رسید
..
خر از خواب بیدار و از خوابی كه دیده بود لرزید و ترسید و لاغرتر شد و
به ستاره ها چشم دوخت. ستاره ها اندوهگین و سیاه او را و زمین را نگاه
می کردند.
_ پدر آسمانی کجا رفته است دیزبا؟ !
***
ستاره ها را نگاه كرد . حرفی نزد. جواب رحیم را نداد . ولی سئوال رحیم
و خر خاكستری رنگ در ذهنش تكرار شد :
ـ كیوان چند ساعت دیگر می میریم . دو سال است كه این جا یا می كشیم یا
كشته می دهیم . بیا یك روز اهل بزم باش. درویشی كن و عشقی .
جواب رحیم را نداد. خر خاكستری كه متعلق به تداركات بود و برای منفجر
كردن و خنثی ساختن مین های جنگی این جا منتقل شده بود ، توسط رحیم برای
یك شب. مردهای شب ، مردهای تنها ، مردهای اهل جنگ پارچههای سفید را
سوراخ می كردند و مثل یهودیهای قدیمی آن را روی كپل خر می انداختند و
پشت سنگر شلوارشان را تا زانو پایین می كشیدند و به عكس یكی از
هنرپیشههای زن نگاه می كردند و آخرین دقایق این دنیا را می آزمودند و
می چشیدند. كیوان جواب رحیم را نداد . هر كسی خر خاكستری را با اسمی که
دوست داشت صدا می کرد و با او حرف می زد .
رحیم : مهین ، مهین .. به ستاره ها نگاه كن. با من حرف بزن ! من عاشق
این بوی توام مهین. این بوی کاه و کندر. با من حرف بزن مهین. نه مهین
نمی تونم بگم. لطفا مهین.
بهروز : پوران جان آی من قربان این برکت بروم . چرا مرا نگاه نمی كنی
؟ بخند . آه نکش. بخند . آره پوران بهروز کشته ی خندهاته.
هومن : نازی خوشت می آد ؟ دیدی آرزوت همین بود عزیزم. زیر گرمای
کازابلانکا. روی خاک گرم و داغ. نوش جونت نازی جون. آره نازی جون. هر
چی تو بخوای.
كیوان اندیشید با چه اسمی خر را می تواند صدا كند . ماه ؟ مولود ؟
شیرین ؟ شبتاب ؟ دالیا ؟ یا عشوه ؟ به ستاره ها نگاه كرد . یاد زنش
افتاد ؛ لیلا !
ـ لیل حالا چیکار می کنی ؟ خواب می بینی ؟ لیلای بی كیوان كجایی عزیزم
؟ لیلای بی كیوان بعد از دو سال حتما گرفتهای و در تختخواب با
پنجرههای باز اتاق خوابیدهای .هوم ... تخت خواب هدیه ی مادرت بود .
فرش ناصری را فروخت و آن تخت را از نعمان بروخیم برای مان خرید . شاید
نشستهای و در تاریكی ستارهها را نگاه می كنی و با من حرف می زنی .
شاید پسرمان را می بوسی و می گویی این مدال پدرت كیوان است . از باكو
برایت آورده بود . لیلا با توام ... صدامو می شنوی ؟
كیوان برخاست و قدم زد . صدای نفس نفس تند بهروز كه پشت خر ایستاده بود
و كارش را می كرد ذهن كیوان را اذیت كرد .هر چه کرد نتوانست از دل شب
دریچه ای طرف اتاق لیلا باز كند . خر خاكستری كه به كیوان نگاه می كرد
آرام اندیشدید :
ـ كاشكی این كیوان یك جوری بتواند از این جا كنار لیلا برود و دنج
بیفتد و بخوابد .
كیوان برگشت و به چشم های سیاه و شب خر زل زد. چه نگاهِ مایوسی !
سیگاری روشن كرد ! خر هم كیوان را نگاه كرد. چه نگاه درمانده ای
!كیوان به ساعتش نگریست
ـ دو ساعت دیگه عملیات شروع می شه . چه جنگ احمقانه ای .
بی اختیار خودش را مقابل چشمهای خر خاكستری پیدا كرد . حس كرد خر به
او فكر می كند . خواست حیوان بیچاره را از میان دستهای قوی بهروز
برهاند. اما یك آن چشمش به واهیك افتاد. وایهک بیچاره. كنارش رفت .
ـ چكار می كنی برادر ؟
واهیك افسرده و مایوس بود
ـ انجیل می خوانم كیوان . تو به خدا ایمان داری ؟
ـ راستش نمی دونم! ولی ... حس خوبی به من می ده .. تو چی ؟ برام کمی
ازش حرف بزن!
كیوان نشست و به انجیل گوش سپرد !
***
كاش می شد نعش تو را سوزاند و خاكسترت را به كوهستانهای سرسبز پاشید.
اما از من دیگر توقع نداشته باش. من محكوم این جنگ شدهام . آدم ها
باید برای من خاطره درست كنند. جنگ رحم ندارد خانم عزیز. جنك همه
بطریهای شراب را مفت خورده است و مست و كور دارد رنگ هایش را می پاشد.
پشتم درد می كند خانم . در این لحظه خر بودن من با آدم بودنِ آدمها
هیچ فرقی ندارد. این ها باید كشته شوند و من هم باید به سوی تو پرتاب
شوم خانم. جنگ همه چیز را در همان لحظهی اول با صدای بلند می گوید.
ای خانم تكه پاره شده اگر روح سرگردان تو این طرف هاست به كنارم بیا .
من می خواهم گریه كنم . ای روح آسیب دیده ی خر خاكستری به كنارم بیا تا
آرام و بی پروا به چشمهای تو كه مثل خود حقیقت سیاه و درشت است بنگرم
و گریه كنم . آه خانم زیبای بهشتی نازنین من ! آه ای شهید من ! به من
بگو که خدا سر قولش ایستاده است و آن مرغزار سبز را به تو داده است !
به من با صدای بلند بگو که ...
***
صدای عرعر خر خاكستری برای كیوان خیلی شوم بود . خر یا از لذت آدمهایی
كه در پشت او بودند عرعر می كرد یا از درد كپل پیر و لاغرش .
ـ چه آوازِ بد یمنی !
كیوان به جنازههایی كه از شب پیش در آنجا مانده بود نگاه كرد .
جنازههای باد كرده . چشم ها و دستهای بهنام ، پاهای جمشید ، آلت
تناسلی یوسف، پلاك سعید و سر افتادهی خر نر كه انگار چشمهای بی سویش
به كیوان می خندید و كیوان را می ترساند. چشم های مردهی خر شبیه
چشمهای مست دلقكی شده بود كه داشت سیاهی می رفت . كیوان به اسلحه اش
نگاه كرد . به خشاب تفنگ دست سایید . آهی كشید و کنار واهیک ایستاد
ـ انگشتای من كه زمانی بوی رنگ می داد حالا برا كشتن چند تا آدم این
گلوله ها رو شلیك خواهد كرد !
واهیك برخاست و دست كیوان را گرفت
ـ من یا می میرم یا فرار می كنم .
ـ خوش به حالت که میتونی !
كیوان نمی توانست فرار كند. مجبور به شلیك كردن و كشتن بود . امشب
فرماندهی گردان به گردن كیوان و رحیم بود . واهیك به طرف بی سیم سعید
رفت و آن را روشن كرد و پیچش را گرداند و با صدای بلند گفت :
ـ واقعا جنگ حماقت و پستی آدماس !
کیوان انجیل واهیک را از زمین برداشت و طرفش رفت
ـ اگر می خوای می تونی همین الان فرار كنی .
واهیك جواب كیوان را نداد و انجلیل را از دستش گرفت و صلیب كشید و در
شب گم شد . ستاره ها دیگر دیده نمی شدند . از بی سیم كلمه های تقدیر ،
كلمههای شوم ، كلمههای وحشتناك در تكرار . كیوان طرف رحیم كه عرق
كرده بود برگشت
ـ در بی سیم عرعرها خوانده شد برادر . دیگه باید بریم !
***
من حرفی برای گفتن ندارم . دیگر هیچ تلاشی فایده ندارد . چیز وحشتناكی
كه اتفاق خواهد افتاد این است كه دیگر حتی من مهین یا عشوه یا ناز یا
ماه نخواهم بود . فقط دلم . این جای دلم برای لیلای كیوان می سوزد .
كاش همانطور كه نیاكانم گمنام آمدند و گمنام رفتند من هم چنین سرنوشتی
داشتم . اما هر كجا كه پای انسان در آنجا باشد خاطره درست می شود و
خاطره همیشه یك شكست را ابدی می كند . سینه به سینه می گرداندش . اگر
دست خودم بود هرگز نمی خواستم كه برایم خاطرهای درست شود . چون خاطره
یك خر خاكستری تا ابد با شما و با زبان شما خواهد بود . شما آنقدر
بدبختید كه این چیزها را می نویسید و می خوانید و تا ابدالاباد سینه به
سینه این ننگ را با خود حمل می كنید من هرگز شما را نخواهم بخشید .
نفرین من برای شما و نسل شما با د !
***
توپها غریدند. پوكه ها خالی شدند . تفنگ ها بد صداترین اپرای جنگ
را اجرا كردند . خمپاره ها و كاتیوشاها .. آرپی جی هفت و نارنجك ها ..
نفربرها و تانك ها .. پاها جلوتر رفتند . قلب ها تندتر طپیدند . بعضی
از تن ها افتادند و بعضی از سرها متلاشی شدند . قلبی سوراخ شد . دهانی
در شكل فریادی وحشتناك جامد شد و باز ماند . پاها جلوتر رفتند . پرچم
ها رقصیدند .
واهیك افتاد
ـ كمك ! آه كمك ! یا عسیی بن مریم !
رحیم فریاد زد :
_ خداحافظ مهین !
بیژن هوا پرید و خاكستر شد. خر خاكستری آواره به دور خود می چرخید .
گلولهها . گلولهها ، گلوله ها .. آرپی جی ها نفربرها را ستاره باران
كردند . بهروز تا می خواست پوران بگوید یك مشت خون شد و در هوا ....
روح یحیی به روح رفتهی خر خاكستری و دیگران پیوست . خر خاكستری می
چرخید و می شاشید .
ـ خانوم ..... خانوم ... خانوم م م م
كیوان به پشت سرش نگاه كرد و نشست :
ـ لیلا كجایی ؟ كجای این دنیا ، پشت كدام پنجره باید از خواب و كابوس
هایت بپری ؟ لیلا رحیم رفت . لیلا یحیی رفت !
خانوم خانوم پر گریه ی خر خاکستری كیوان را به خود آورد . پرچم افتاد .
یكی دیگر آن را برداشت . پرچم همواره در اهتزاز بود اما آدم ها همواره
عوض می شدند . بوی خون و خاك و صدای خر خاكستری . صدای هومن كه می گفت
:
ـ دیدار به قیامت كیوان .. دیدار به قیامت !
***
بوی نفس گرم خر خاكستری كیوان را بیدار كرد . نتوانست پای راستش را
بلند كند . با پای چپش به سختی ایستاد و به خر تكیه داد . پای راستش
كجا افتاده بود ؟ رحیم كجا بود ؟ با هزار تقلا و با درد و خونریزی كه
داشت سوار خر خاكستری شد. نمی دانست به كجا باید برود . خر اما بو می
كشید و او را به دورترهای چشم های كیوان می برد . سیاه و سفیدها در
میان دود آتش از نگاه كیوان می گذشت . . آه ! چشم یحیی كنار دست رحیم
افتاده بود . ساعت رحیم كنار سر منفجر شدهی واهیك دیده . انجیل واهیك
افتاده بود كنار تن هومن و سوخته بود . مگس های طلایی و یشمی و سیاه به
ضیافت آمده بودند و آواز می خواندند . حس كرد خر خاكستری دیوانه شده
است . یاد یكی از نقاشیهایش افتاد كه خری مست شده بود و روی دو پایش
ایستاده بود و می خندید . گوش راست خر خاكستری كنده شده بود . صدای
رحیم هنوز به گوش می رسید :
ـ بیا یك امروز اهل بزم باش . عشقی كن !
***
عصا بدست در شهر می گشت كیوان ! خانهاش را پیدا نمی كرد كیوان . از هر
كه سراغ می پرسید جواب های عجیبی می شنید كیوان . لیلا پرواز كرده بود
و حتی خانه اش را هم با خود برده بود . موشك خشمگین چند بار شهر را به
هوا اندخته بود . كیوان عرعر می كرد و درد می كشید
از کتاب خانه نویسنده. مجموعه داستان. نشر ریرا. 2001. لوس آنجلس.
یاشار احد صارمی
|