|
چیزهای انترهسانی که پشت صحنهی باغ پرتقال و اسقیلوس ماریست که تاج
دارد از
استخوان سپید.
وی را"
حَیَّّتُ
المُکَلَّله
"
خوانند و عرب وی را
" مَلِکَتُ الحَیّات
"خوانَد!
۲
n
یکی
از دوستان خیلی شاد و مهربان و
خیلی لیلی از دور
نوشته بود که این شیمار کاری می کند که او مجبور به سحر و جادو
بشود یا هم
میشوددددد... ساحره یعنی! او شخصیت خیلی ماراقلی و جالبی دارد.با این
پرسونا نرم باش!
شیمارِ این داستان
موتیف و منظور اصلی من نیست. یعنی تا به حال
نبودهاست. او نقش
تاریکی و روشنایی در مکان و زمان این نوشته را دارد. به نظر خودم
البته که گویا
نویسندهی آنم. البته شیمار تاجیکِ اصلی یک فرشتهی
۹۹
درصدیست که
ربطی به پرسونای
داده شده در این داستان ندارد. حالا نمیخواهم بگویم که این بازی
همهاش خیال است. کی
گفتم من این را؟ نه. ولی هیچ فرشتهای نمیتواند شیمار را از
دست من رها کند.
چیزی که من میخواهم خواهد شد حتی اگر شیمار فرشتهگیش
۱۰۰
درصد
باشد. قبل از ماسک
و تنمایه شیمار رنگ چشمهای من بنا به اقوال ایرانیها عسلی بود
و ریش و سبیل
نداشتم. ولی شیمار که آمد رنگ چشمهایم خاکستری شد و ریشی بلند صورتم
را پر کرد. فکر
نکنید که وسوسههای خرسی مرا مجبور به این کار کردهاست. به قول
خوابی که وجود خارجی
و سه بُعدی دارد و این روزها با من به تماشای باغ وحشِ
سندیهگو
مشغول است، من
هنومنام و خرسی را گذاشتهام
چند صباحی فکر کند
که میتواند از زبان من ماهی بگیرد و اورکیدهای سفید کوزه را به
ماتحتش بمالد. دمارش
در خواهد آمد. چه در این داستان چه در نوک انگشت شست من! ها!
چه نویسندهی جباری
هستم من! حالا دنبال نقشی هستم که خودش را برای گناهان شیمار
فدا کند. قول میدهم
بعد از سه روز زندهاش کنم و بیاورم به
لوسآنجلس.
اینجا برکهی شهد و
شراب دارم و خوشا به حال کسانی که صلیبشان در
دلشان است. مارشان
هُما خواهد شد. من جادوگرِ جادوگرانم و عصای چوبی تو در چشم من
اژدهاست!
فعلا!
یاشار
صارمی
|