|
;
از جیبش مار را در آورد
و گفت سر این شلنگ را به لوله ببند
بگذار بپیچد
زود باش پیراهنت را
در بیاور و گاز را باز کن
منظورش را نمی فهمیدم
آینه را گذاشت آن وسط
چراغ را خاموش کرد که
زمان، بی معنا بود
لخت شد غرق شد در آب
فقط یک عاشق می
تواند در آینه به وصال برسد
قلبم را زیر سرش گذاشتم
و دراز کشیدم
با همه ی شباهتش به بهشت
بلد نبود نماز بخواند
از درون دور آمده بود این
جا
کلیدها 9
یاشار صارمی |