|
ما را بریده بودند
تکه تکه از جایی مثل دهانۀ بازار آویخته بودند
بوی آب می آمد
ما و بهار در هم تفت می خوردیم
باد می آمد
در رشته های رگ هامان می پیچید
از حفره های چشم هامان بیرون می زد
تو آمدی
دست ها و پا ها را کنار لب ها و چشم ها چیدی
صورتت را نزدیک جایی آوردی که انگار، گونه بود
بوسه ای مثل شکوفۀ گیلاس
بر گونه ای که انگار گونه بود
نشاندی
درد؟
دردی نبود
حتی صدای گریه از گلوگاهی
که مثل دست ها و پاها و سینه ها و زبان ها بریده بود، نمی آمد
نزدیکتر شدی
باد ایستاد
بازار از صدا افتاد
من که زانوهایم هنوز بر ساق پاهایم سوار نبود
بر پشت گوش هایم می رفتم
با سر انگشتانم می دیدم
درد؟
دردی نبود
درد، آمد، می دانی
وقتی که من شکفتم از تو
وقتی شکوفه هایم
قرمز شدند آن چنان که چشم را زدند
و تو چشم هایت را بستی
بازار
ساقی قهرمان
|