از دروغ
دیروز
همان دور و بر
کنار مهتاب و جوبار
افتاده بود
پیدا نبود
من دست خودم را گرفته بودم
کنار غربت بی پایانی نشانده بودم
*
آفتاب غروب می کرد
تا از پیچ پیری گذر کنم
دست خودم را ول نمی کردم
من
ساقی قهرمان