|
چيز بيهوده ي است مثل
خونريزي ماهانه. شعر را مي گويم. خون پيداست و زخم نه. يا خون هست و
زخمي در کار نيست. دوبار که بخواني شعر را و يا سه بار، و يا هي بخواني
و بخواني دوباره، خون را که مي بيني که تا ساق پا غلتيده هيچ، زخم را
هم پيدا مي کني. آن توو هاست. پنهان در زهداني که هر روز به بهانه ي
آرام ندارد. به خونريزي ماهانه مي ماند شعر. نه سرودنش، همين خود شعر.
سرودنش چيز ديگريست. شباهتي هم به زييدن ندارد. زييدن خيلي پيش از
سرودن اتفاق مي افتد. سرودن هنر آراستن و پيراستن است. اما خود شعر، به
خون ريزي ماهانه مي ماند. جاري که مي شود. از زخمي که پيدا نيست. که
خود جاري شدنش دليل بسته نشدن نطفه ي است که اگر بسته مي شد با هر بيت
حافظ يک بار اميرمبارزالدين خون استفراغ مي کرد و با هر سطر فروغ يک
بار زني از ته دريا پا به خشکي مي گذاشت.
اما خود شعر به خونريزي
ماهانه مي ماند. جاري که مي شود و رنگ پريده ي پاهيم را که قرمز مي
کند که رنگين به چشم در يند.. ساقي
سوراخ
hayat buyunda
مثل من
سر سوزن
عطر خورش
شاپوري 1
خانم خسته
بميرم؟
شاپوري 2
فاحشه ي بابل
آهو
تازه
کريه ي ما
شبها درختها
شبيه غربت
شاپوري 3
مي خواهم ببوسم
من
خواهر مرگ
پيدا نميشه
شاپوري 4
همينجور هميشه
فاصله
شبيه تو
شاپوري 5
نگاه کن
ميان ندانستن
شاپوري 6
شاپوري 7
درست که مي شود خراب
مي شود
شاپوري 8
شاپوري 9
شاپوري 10
شاپوري 11
سيگاري
بهشت
آن دهان ديگر
عادت غريب
عزيز
خراش
طشت گه
جاري شد
شاپوري 12
بي شک
جراحات
شاپوري 13
و مي ترسم
مثل شکوفه ي
پله ها
چراغ قرمز شد
قاتل
سنگ
به اختيار
زهرمار
شاپوري 14
دلنازک
ايستاده ام |