|
همین
سر شب که اسمش غروب ست
ظهرها را دوست ندارد
صبح های سحر را دوست ندارد
شب ها شب های مخملی سیاه را دوست ندارد
مرا دوست دارد
انگشت روی انگشت هایم، روی پیشانی ام می مالد
می گوید این ها با تو هم همینقدر دشمنند؟
چیزی نمی گویم،
اما نه، دشمن که نیستند ، بفهمی نفمی
شبیه غربت
ساقی قهرمان
|