|
تو تکرار روزی در عادت لبخند
تنم را دراز می کنم
به پای عابری می پیچم که یک شاخه گل زیر بغل دارد
لب هایم را به لب هایش می مالم تا شب که صبح
تو که رنگ هایت اینهمه بیرنگ ست
دوستت داشته باشم؟ خوابت را ببینم؟
یا لبخندی به مهربانی یک کاسه آش روی لبهایم بنشانم تا تو
خوابم را ببینی؟
عادت
ساقی قهرمان
|