|
این آسمان پنجم تاریخ غریبی دارد
آب تمام باران هایی که باید ببارند را جمع کرده در خود و نمی بارد
هی خط و مرزهای خود را با دریا مخدوش می کند
ابرها بالا آمده اند اندکی و نگاه که می کنی انگار همین توی کوچه اند
گاهی دلم تنگ می شود گاهی گریه می کنم گاهی سرم را می
کوبم به
نرده ها و
از لای نرده ها
نگاه می کنم به آن پایین
هنوز نیمه های شب زنده داری نرسیده صبح می آید
صبح سه روز می ماند گاهی و روشن می مانم
گاه خورشید یک کاره گم می شود
گاهی صدای گریه از زمین می آید
سر می کوبم باز به نرده ها
گاهی از لای نرده ها
نگاه می کنم به ستاره ها که رنگ می بازند روی شانه ها
دست ها از جیب بیرون می آید می بینم
اما به گونه های گل انداخته دست نمی زنند
پرده را می کشم
حالا گاهی که باد می وزد
زخم هایم التیام و شکستگی هایم نیز
حتی آن سوراخ سوراخ توی دلم آب می شود
انگار نبوده
می خواهم از جا برخیزم رقصان رقصان
توی آغوشم بگیرم آن همه شان را و
اینهمه دور؟
کسی به این آسمان پنجم دل نمی بندد
همیشه کوله بارشان روی دوششان
می روند به آسمان هفتم
یا دوباره قل می خورند روی زمین
این آسمان پنجم تاریخ خلوتی دارد
اینجا از آن تجملات روی زمین نیست
فرقی نمی کند
از لای نرده های این پنجرۀ میان این آسمان که نگاه می کنم
می گویم فرقی نمی کند
فقط آغوشی که بوی شیرین سوزنی کاج های این آسمان عزیز پنجم را داشته
باشد
و این کاج ها توی دلش هم توی خط خط رگ هایش هم نشسته باشند
تو هم که سیگار پشت سیگار کشیدی دلم گرفت
تازه هیچ نپرسیدی چرا غروب که می شود چراغ روشن نمی کنم
برق ما هم
اینجا گرانست
آسمان پنجم
ساقی قهرمان
|