|
زیبا دیوانه می شوم وقتی می بینم شبنمی قد کشیده تا سر صنوبرها و با
چشم های آهویی نگاه می کند به سویی دور تا من از گوشه ای خط خط دور چشم
هایش را نگاه کنم و همچنانکه نگاه می کنم زمین زیر پایم بلغزد و کنار
شبنمی باشم که قد کشیده تا سر صنوبرها و جاهایی از تنش حتی اسم دارند
دلم بخواهد دهانم باز شود باز باز باز و من بگویم آه و ناگهان هوای
خنده بیاید زیبا از آن بالای بلندی فرو افتادن هم بد چیزیست دیگر دلم
نمی خواهد پاهایم را تیغ بیندازم و خط ابروهایم را هشت کنم و نرم نباشم
حالا دلم برای خودم تنگ می شود و سر انگشتانم که نرم بوده اند زیبا جان
نصف زیباییت را بپوشان سینه ات را بخاران خش خش کن دهانت را کج کن گاهی
از میان هوا که می روی، پاره کن هوا را و بخوان قوقولی قو تا من
اندکی نفس تازه کنم زیبا جان روی پوست تنت روی شیر تازه می غلتم لای
موهایت لای ابریشم نبافته روی لب هایت که می رسم دستهایم می خواهد نفس
نفس بزند سخت ست نیست؟
حالا برای خاطر من کمتر زیبا باش یا کمی فقط کمی ابله باش بیهوا بنال
بیخودی بگو
زیبا دیوانه جان دیوانه می شوم سر انگشت های نرم بوده ام را می خواهم
روی کودکی بگذارم که در فاصلۀ لب هایم غول می شود لاغر می شوم تند می
شود خراب می شوم زیبا خوابم نبرده هنوز بهوشم اما شاید باید یک تکه از
نرمای دست هایت را بلند کنی مثل سیلی گرمی روی هر کجایم که خواب رفته
تا بگوید آه و ببیند زیبا
زیبا بچرخ حالا ببین بر می آیم از جا و می روم در هوای هر کجا
که بوی تو نیست چرخ می زنم تا اندکی به خود آیم
شیفته
ساقی قهرمان
|