و جنده جان می بخشد به

 

 

 

و دیگر اینکه روی خاک شبنم هست

 

و عسل لب به لب در پیاله ای که می چرخد مثل آفتاب

 

گاهی به سوی تو می چرخد و گرم می شوی

 

و دیگر اینکه روی خاک آفتاب هست

"دورست از دست"

 

و دیگر اینکه خنده هست و خنده های نرم بی صدا

یعنی لبخند

سفید روشن آسمانی هست     آبی و زردهای آسمانی

 

وزوزه های زیرخاک که مثل سوت ِ صفیر ِ صدا توی گوش می پیچد 

نیست روی خاک

 

و این بالک های سیاه

 

و نمی شنوند

 

لبخند     روی لب که نیست     نمی نشیند

 

این صدا تاب می خورد توی گوش

 

و دیگر اینکه روی خاک       روی پشتۀ خاکی گاه تکیه می دهند

بازویی هست زیر سنگینی شانه و نمی افتد

 

زل می زنم      که نمی شناسند    صفیر صدا را

 

و لبخند ها که لب ندارند

 

و این پاهای سیم ِ سیاه می شکند زیر بال های ریز سیاه که

پرپر می زند

 

گاهی پر      شبیه بیهودگی نمدار شوره های حمام ست

 

و دیگر اینکه حتی نفس نمی گیرد این زیر     و نفس نیست

 

و دیگر اینکه روی خاک نفس هست

و سر انگشتی که روی نفس نرم می شود

و پوستۀ گرم پوستی را لمس می کند

 

نقطه های چشم        زل        به چشم های روی زمین

که نگاه می کنند       و نگاهی را مثل پیالۀ عسلی گرم می کنند

 

 و نگاهی هست که برمی گردد به جایی دور

جایی نزدیک را لمس می کند

 

گاهی پر مثل بیهودگی دلگیر له شدن زیر کف پایی ست که

روی خاک می رود و شبیه این که شبیه خاکستری های زبر خاکست، نیست

 

و این شاخک های روی سر      که درد می کند

 

شبیه صدا نیست و صدا می کند

 

گوش هیچکس شبیه این گوش ها نیست  که می گوید  ها   اگر لب باز کنند

 

و دیگر اینکه این زیر کسی نیست و هرچه هست

بیهودگی پرپر زدن درون کاسۀ آبی ست که آب چرب  ظرفهای نشسته را دارد

 

 

 

 

سوسک

ساقی قهرمان

 

 

                                                                                                                                           و جنده جان می بخشد به