|
درخت شاخه ها را خم کرده
تماشا می کند
یک غنچه وا شده
از لای خراش های تنه سر بیرون آورده
وای
آبی ست غنچه
وای آبی وای آبی
وای
چشمم سفید ست
رشته ای قرمز از زیر گونه ام روییده
خوابم نمی برد
وای وای می وزد خواب می بینم
چشمم سفید
گونه کبود موها ریخته ریخته موهاش
دنداهاش ریخته
نریخته ریخته شکسته ریخته
ریخته وای
ریخته وای
گونه ام کبودست
دست که می برم انگار جناق سینه ام کبودست
خوابم نمی برد
وای خوابم نمی برد وای خوابم نمی برد
خواب می بینم صدا می آید
خوابم نمی برد
آمده بودم
دیروز آمده بودم همین پیش از دیروز هم آمده بودم
بیرون آمده بودم
رفتم
از زیر گونه یک رشته
روییده رشته را می کشد
چشم ها سفید
وای
وای می گویم
رشته را می کشد وای رشته را می کشد
وای
یک غنچه وا شده
آبی آبی وای
شب نگو
بگو ادامه ی شب که شب را ادامه می دهد این و
صبح که می شود باز شب را
ادامه می دهد
صدا می آید
وای وای
من که خانه ندارم
سرم تاب می خورد روی شانه که خانه ندارم
پوست پاره دارم
پوسته های پاره دارم نگاه کن به لب هایم
می خندم
وای
نگو بیرون
نگو بیا بیرون به من نگو بیا بیرون که خانه
ندارم
همینجا می مانم
همین زیر پوست می مانم
نگاه می کنم
تو از چی می ترسی نترس نگاه می کنم
نترس نگاه می کنم
نترس نگاه می کنم وای
می خندم
وای شب ادامه ی این چشم بسته است
باز ِ بسته
باز ِ بسته وای این چشم بسته ی باز
نترس
می خندم
آبی ست غنچه
غنچه ی آبی ندیده درخت درخت ندیده
من چی می بینم
بگو صبح دستم را بگیرد
چشم هایم رنگ می کنم صبح
دست مرا بگیرد نگاه کنم صبح بگوید تمام شد
WHAUY
ساقی قهرمان
|