|
گپی
با ساقی قهرمان
نسرین الماسی
* این گفت و گو قرار نبود سرنوشتش این باشد. یعنی دم بریده و ابتر.
قرار بود بدون هیچ عجله و شتابی و با حوصله هر چند سئوال را برای ساقی
بفرستم و او با حوصله تر آنها را جواب دهد. بعد رودررو بنشینیم و خط
های نانوشته را با سئوال و جوابهای دیگر پر كنیم و آن بخش را ببندیم و
بعد سئوالات دیگر و بخشهای دیگر. حتی برای چاپش هم عجله ای نداشتیم
یعنی نمی دانستیم می خواهیم چاپش كنیم یا بگذاریم بعد، بعدها. برای كی
اش را هنوز فرصت نكرده بودیم در موردش حرف بزنیم. قرار بود گفت و گویی
باشد به اندازۀ زندگی من و ساقی. اما از بد حادثه مثل همه چیزهای دیگر
مثله شده، شقه شقه. كدام مقصریم نمی دانم. چه چیز یا چیزهایی مقصرند به
جز شتاب و كمبود وقت و بی حوصلگی و بغض و دوستی های نه چندان اندیشیده
و دشمنی های نه اندیشیده تر و بی اعتمادی های هولناك و روح های خسته و
تشنه و توقعات بیش از حد و زیاده خواهی ها و كم دهی ها نمی دانم چه
عوامل دیگری دخیل بودند. اما هر چه بود حاصلش این گفت و گوی ناتمام است
كه پیش روی شماست. فكر كردم بعد از چند سال دوباره ادامۀ این گفت و گو
را از سر بگیرم و باز هم سئوالاتم را برای ساقی بفرستم. اما نمی دانم
چرا فكر می كنم كه آن اصالت اولیه اش را از دست خواهد داد. این گسل را
نمی دانستم چگونه پر كنم. هم من و هم او بسیار چرخیده بودیم و در این
چرخشها نمی دانم كه چگونه می شود نقطۀ اتكا را كه لازمۀ چنین گفت و
گویی درونی ست دوباره پیدا كرد و پیش رفت. شاید چون هنوز در ابتدای راه
بودیم و حتی به گوشتش هم نرسیده بودیم چه برسد به استخوانش كه كاملا
درونی درونی شود آن چنان كه این گفت و گو ادعا می كرد كه می خواهد
حیاتش از آن جنس باشد، این گسل چنین مزاحم و بازدارنده عمل می كند. اما
همین هم خوب است. "شاید وقتی دیگر" بشود پای یك گفت و گوی جدی تر و
درونی تر نشست و كلیشه ها و قاعده ها و قراردادها را كنار زد و به خود
واقعی رسید.
ساقی قهرمان كه زادۀ مشهد است، دوران كودكی را در تربت حیدریه و مشهد
گذرانده و به مدرسه های بیشماری رفته ( هر سال دو یا سه مدرسه عوض
کرده). . . . در دانشگاه تبریز ادبیات فارسی خوانده و در نیمۀ سال
چهارم، پس از بازگشایی از اتاق آموزش فرار کرده و رفته است. . . . و
بعد مهاجرت كرده است. پیش از آن كه نیمكت ها هم تنها شوند از كوه و كمر
آمده است به تركیه و بعد كشیده و آمده تا كانادا و بعد كه كوله بار را
یكی یكی، دانه به دانه
گذاشته است زمین خلاء بسیاری از واقعیتهای زندگی روزمره را در ادبیات
به جستجو نشسته و یار غارش شده است ادبیات بخصوص شعر. در دنیای ساقی
میتوان همه چیز را به شوخی گرفت و از هویت تهی ساخت مگر شعر كه بسیار
بسیار برایش جدی ست. شعر در دنیای ساقی تنها چیزی ست كه نمیتوان با آن
معامله كرد و آن را پشت دست انداخت.
شعر ساقی از آن گونه شعرهایی ست كه نمی توان آن را به دست گرفت پا را
روی پا انداخت و بعد برای آرامش و لذت به آن پناه برد. شعر ساقی مثل
سیم برق 220 ولت است كه یك دفعه به آدم وصل كنند. شوك می دهد و آدم را
از دنیای امن و راحت به وسط جایی پرت می كند كه باورها و سنت ها و
قراردادهایی كه جای تو را در این دنیا مشخص كرده اند به چالش می گیرد و
سئوال پشت سر سئوال پا به هستی
تو می گذارد. سئوالاتی كه برای پاسخگویی به آنها خود باید در دل تاریكی
به دنبال كورسویی بگردی چرا كه او اصلا در مخیله اش هم نمی گنجد كه
برای تو جوابی پیدا كند و ترا به راه رستگاری هدایت كند. شعر ساقی تنها
وظیفه و مسئولیتی كه برای خود قائل است این است كه ترا پر از پرسش رها
كند در وسط بیابانی كه هر چقدر دل تخیل ات می خواهد پرواز كنی و ببینی
چیزهایی را كه هرگز نمی خواسته یا نمی توانسته ای ببینی.
شعر ساقی امن ها را ناامن می كند و پنبه سودای هر چه امنیت است با این
انگیزه كه امنیت یعنی سكون و سكون یعنی مرگ می زند. شعر ساقی هستی و
زندگی را در ناهستی و میرایی تمام قراردادهایی كه برای انسانها باید و
نباید تعیین می كنند می داند و هیچ ابایی ندارد كه سر گذر عور بایستد
تا این ادعا را با صدای بلند اعلام كند. شعر ساقی شعر اعتراض است به
نقش های نمایشی که صحنه اش به بزرگی دنیاست و هنرپیشگانش به شمار
مردمان دنیا و کارگردانانش کمتر از انگشتان دست.
شعر ساقی را باید خواند نه برای لذت بردن كه برای به گونه ای دیگر
دیدن، شنیدن و نفس كشیدن.
از ساقی تاكنون سه كتاب شعر به نامهای از دروغ و جنده یعنی جان می بخشد
و ساقی قهرمان. همین، و یک مجموعه قصه، اما وقتی تنهایی، گاو بودن درد
دارد، چاپ شده است.
در حال حاضر دغدغۀ ساقی ارتباط گیری با مخاطبان انگلیسی زبان است و در
این راه با سرودن شعر به زبان انگلیسی و یا ترجمۀ شعرهای فارسی اش به
انگلیسی بسیار كوشیده است. او هم اكنون با انجمن قلم كانادا از نزدیك و
به طور جدی كار می كند و مسئولیت کلوب نویسندگان در تبعید را به عهده
دارد. از كارهای این کلوب برگزاری جلسات شعرخوانی و قصه خوانی ماهانه و
ایجاد ارتباط بین نویسندگان در تبعید و در خانه است. او تاكنون در
شبهای شعر زیادی به زبان فارسی و انگلیسی شركت كرده است.
و اما گفت و گو:
ساقی جان، بچگیات را كی از دست دادی؟
بچگی به معنای بی مسئولیتی است، یا عدم كنترل بر نظمی كه حاكم بر زندگی
ماست. یعنی كسی دستت را بگیرد و راه ببرد و بنشاند و بگوید بكن، نكن.
گاهی هم بچگی به معنای دوران مثلا شاد سالهای اول زندگی است. بی
مسئولیتی را خیلی زود از دست دادم و عدم كنترل تا سالها ماند. آدم شادی
هیچوقت نبودهام حتی در همان سالهای اول.
ساقی قراردادها را تاب نمی آورد. چرا؟
1 ـ قرارداد یعنی چیزی كه قرارداده شده است. پس می توان برداشت و
جایی دیگر قرارش داد. یا برداشت و دورش انداخت. به هر حال این كلمه
با این كه معنایِ قراردادی اش با یك جور اجبار ِ به اطاعت میآید در
ذات خود اطاعت و پیروی را القا نمی كند.
2 ـ قرارداد باید دوجانبه باشد. امضای من پای این قراردادها نیست، چرا
باید قراری را كه بی حضور من و بدون رضایت من گذاشته شده رعایت كنم؟
3 ـ قراردادهای اجتماعی، كه در غالب مواقع سنت های اجتماعی اند و در
مواردی دیگر قوانینی كاملا بی ربط و بی توجه به شرایط من، زن،
انسان...، به ندرت بازبینی شده و باز به ندرت امكان قدم برداشتن در
شرایطی منصفانه را به من می دهند. در این چنین مواردی كه من قدرت تغییر
قوانین را ندارم كمترین كاری كه می توانم بكنم تاب نیاوردن این
قراردادهاست. تاب نمی آورم.
اولین نشانه های زنانگی را كی در خودت كشف كردی؟
سئوال جالبی است. من زن به دنیا آمدهام. قاعدتا همان موقعی كه خود
بودن خودم را كشف كرده ام باید كه این خود را به صورت زن كشف كرده
باشم، نه؟ اما این طور نیست. به این دلیل ساده كه زن بودن و زنانه بودن
دو مقوله جدا است. زن اصطلاحا به موجود انسانی كه گفته می شود كه تحت
تربیت خاصی قرار گرفته باشد. به عنوان زن تربیت شده باشد. وقتی سعدی می
گوید مردان، بكوشید یا جامه زنان بپوشید، منظورش این نیست كه دامن چین
دار تن كنید و بلوز اطلس رویش بیندازید، می گوید یا با دشمن بجنگید
یا اقرار كنید جزو آن بخش از افراد جامعه اید كه حاكم به سرنوشت خود
نیستید و اجازۀ سربرداشتن در برابر جور ندارید. خب، من از كی فهمیدم كه
زنم؟ یا من از كی نشانه های زنانگی را در خودم كشف كردم؟ نشانه های
زنانگی هم حتما حس های اروتیك به دنیا داشتن است، ها؟ من هیچوقت در
رابطه با هیچ آدمی احساس زنانگی نكرده ام. هیچوقت. اما گاهی وقتی
آفتاب به تنم تابیده، یا وقتی كه در آب دریا فرو رفته ام، تماس آفتاب،
یا آب، یا باد، بعد از اینكه از آب در آمده ام، با پوست زنانه تنم بوده
که شهوتی عجیب و غریب در من زنده كرده است. منظورم این است كه شهوتی كه
در ارتباط با آدمها حس می كنم شهوت آدم با آدم است. شهوتی كه با باد
حس می كنم شهوتی زنانه است. خیلی با هم فرق دارند و نمیدانم چرا.
كی فهمیدم زنم؟ بیست و دو ساله بودم و سه چهار تا خیابان رفته بودم و
اعلامیه پخش كرده بودم. كمیته دستگیرم كرد. توی زندان، با چشم بند
روبروی بازجو نشسته بودم و هر چه می گفتم من ساقی ام، می گفت نه، تو
زنی. و من انگار فهمیدم، برای اولین بار، كه من زنم. آن بازجویی و
زندان هفت هشت ساعت طول كشید و از آن به بعد آن حس زن بودن را بارها،
در ارتباط با شوهرم، رفقایم، آدم های دور و برم تجربه كردم. گفتم من
ساقی ام، نشد، كسی باور نكرد. و همه شان تبدیل شدند به سابق. دوست
سابق، رفیق سابق، شوهر سابق، همكار سابق، بازجوی سابق، وطن سابق، فرهنگ
سابق. زن بودن ساقی را فقط خود ساقی می تواند معنی كند. از بیرون نمی
شود برایش معنی غالب كرد. شاید برای همین ماها آواره می مانیم. این
آوارگی دوباره با خودش یك جور معنا برای زن بودن و زن شدن و زن ماندن
می آورد. معنایی كه گاهی این اسكیزوفرنی تاریخی زنانه را توضیح می دهد.
بخش یا بخش هایی از ساقی كه دوست داری در بقچه بپیچی و پرتش كنی پشت
كوه قاف.
خب. خیلی به این موضوع فكر نمی كنم. اما حالا كه می پرسی، فكر می كنم
آن بخش از من كه صبور و خوش بین است را اصلا لازم ندارم. من با بخش
بدبین و عجول خودم بهتر كنار می آیم. بیشتر به من كمك می كند. هرچه در
زندگی عقب افتاده ام به خاطر همان بخش احمق صبور و خوش بین بوده است.
بقچه؟ سرش را دلم می خواهد ببرم و بگذارم توی بقچه. بیندازم پشت كوه
قاف. تو هم زیادی خوش بینی، ها. كوه قاف كجا بود. اگر بود تا حالا
خودم هم رفته بودم تقاضای اقامت داده بودم. ولی دروغ می گویم. من وسط
میدان شهر ایستادن و هوار زدن را بیشتر می پسندم.
مهربانی، خوش بینی و صبر نباشد؟ تمام دعوای دنیا بر سر این است که "
مرا دوست داشته باش، مرا ببین! "
بدون
مهربانی هم می شود عشق ورزید؟
من قبول ندارم که تمام دعوای دنیا بر سر همین است. فقط بعضی وقتها این
نیاز به دیده شدن و دوست داشته شدن به نیازهای دیگر غالب می شود. و در
آنصورت مهربانی و خوش بینی و صبر باید باشد تا آن نیاز سیراب شود.
ببین ساقی آدم همیشه سنگ این را به سینه می زند که چیزی یا
چیزهایی را که به نظر " درست " نمی آیند تغییر دهد، و مهمترین انگیزه
اش هم " عدالت خواهی " و مخالفت با " ظلم " است. این انسان اگر سیاسی
باشد در شعارهایش، اگر هنرمند باشد در هنرش، اگر تئوریسین باشد در
فلسفه و نظریاتش به درستی و دقت دمل ها را می بیند، مشکلات را موشکافی
و عیوب را بزرگ نمایی می کند، نارسایی ها را با بیان زیبایی ها و یا
بالعکس زیبایی ها را با بیان نازیبایی ها به نمایش می گذارد و حاصلش می
شود برنامه ها و شعارهای زیبا، هنر درخشان و تئوری هایی که ظاهرا در
خدمت انسان هستند. ولی همین آدم به محض اینکه به زندگی روزمره اش می
رسد می شود کر و کور و لال و هیچ چیز را نمی بیند مگر نوک دماغ خودش
را؛ وقتی چرخ دنیا بر این محور بچرخد نهایتش این است که دائم جای ظالم
و مظلوم عوض شود! تو چی فکر می کنی؟
ـ حدودا هجده نوزده ساله بودم که شعار می دادم آزادی، آزادی! بعدا یاد
گرفتم بپرسم آزادی ی چی؟ و توضیح بدهم آزادی ی چی. شناخت اساس همه چیز
است. و راست گویی. من یاد گرفته ام که نام نان را به جای آب، و آب را
به جای آسمان به کار نگیرم و اگر به همین سادگی آب می خواهم آسمان را
به ریسمان نبافم. به این دسـته از آدمها که تو اشاره می کنی می گویند
هپوکریت. توضیحی که دادم برای این بود که بدانی من مدتها ست که هپوکریت
نیستم. به فارسی چی می شود؟ و اگر حواسمان به جا باشد به هنرمند و
تئورسین و سیاست پیشۀ هپوکریت بها نمی دهیم. ولی حواسمان به جا نیست.
مثلا همین امروز اگر قرار باشد یک سخنرانی در مورد حقوق نسوان در
تورنتو برگزار شود سراغ کی خواهیم رفت که از همه بیشتر در آثار و
اشعارش عاشق فمینیسیم است ؟ بعد اگر بخواهیم یک نفر را به جرم زیر پا
گذاشتن حقوق زن و زنان محاکمه کنیم سراغ همان آدم باید برویم! می خواهم
بگویم نصف گناه از ماست که حسابهامان را صاف نمی کنیم. دوباره به نظر
من باید به همان مسئله ظاهرـ باطن برگردیم. یاد بگیریم و یا تصمیم
بگیریم که کاربرد دروغ را کمی محدود کنیم. پس وظیفۀ ما چیست اگر از جیب
خودمان مایه نگذاریم و این فرهنگ گندیدۀ دروغ مصلحت آمیز را وسط نکشیم
و جگرش را بیرون نیاوریم و ظاهر و باطنش را یکی نکنیم؟
2- اگر چرخ دنیا بر این محور بچرخد نهایتش این است که دائم فقط جای
ظالم و مظلوم عوض می شود. نسرین جان به همین سادگی نیست. به همین
سیاه/سفیدی نیست. 55% وجود هر مظلومی ظالم است. و تعداد کمی از ظالم
ها وقتی در جایگاه مظلوم قرار می گیرند ناخن هاشان سر جایش است. اما
بگذار سر همان یکی کردن ظاهر و باطن حرف بزنیم. وقتی فرهنگ راست گویی
غالب بیاید خیلی از کثافتها در معرض شست وشو قرار می گیرند.
مادر بودن یعنی مسئول بودن. مسئول بودن یعنی قراردادها را شناختن و به
جا آوردن. ساقی قراردادها را تاب نمی آورد. مادرانگی را چطور؟ مادرانگی
برای ساقی چه معنایی دارد؟
ببین نسرین جان، قراردادها به نسبت شرایط دستخوش تغییرند. شرایط مختلف
زمانی، اجتماعی، مذهبی و سیاسی مسئولیت های متفاوت به محیط و افراد
دیكته می كند. مسئولیت مادری برای مادر مسیحی، مسلمان، یهودی.. یا
ماركسیست_لنینیست، فمینیست، یا لزبین یكی نیست. هر كدام بنا به
اعتقادشان مسئولیت متفاوتی را به دوش دارند و بسته به این كه در كدام
شرایط فرهنگی و اجتماعی به سر می برند فشار متفاوتی را در به انجام
رساندن این مسئولیت متحمل می شوند. اما مسئله این است كه بزرگترین
مسئولیت یك مادر، در طول تاریخ، تحویل دادن شهروند شایسته به اجتماع
بوده است. من به این اجتماع بدهكار نیستم و آنقدرها احترام برایش قائل
نیستم كه شهروند، آنهم از نوع شایسته اش تربیت كنم.
دوم این كه كدام اجتماع؟ كدام محیط؟ منظورم اینست كه من متعلق به كدام
اجتماعم تا بر اساس معیارهایش شهروند تربیت كنم؟
از مسئولیت و قرارداد كه بگذریم، من اولین بار كه مادر شدم عاشق بچه ای
بودم كه نه ماه توی تن من زندگی كرده بود. بیرون كه آمد همه چیز، هر
چیزی كه داشتم را دادم تا راحت و خوشحال باشد. این ارتباط یك جور رابطه
حسی بود با آدم كوچولویی كه عاشقش بودم. همین ارتباط را با دومین بچه
ام كه به دنیا آمد داشتم. كم كم كه بچه هایم بزرگ شدند رابطه از حد من
و بچه ها گسترش پیدا كرد و رسید به محیط پیرامون. به اینكه من چه
چیزهایی، چه ایده آل هایی، چه امكاناتی، چه تئوری هایی را باید برای
این بچه ها كه دارند بزرگ می شوند و بزرگ شده اند فراهم كنم. این جا
مشكل پیش آمد. ایده آل های من برای خودم خوب بودند ولی لزوما به درد
بچه هایم نمی خوردند و قاعده بر اینست كه مادر به نفع بچه از ایده آل
های خودش چشم پوشی كند. كی این مشکل پیش آمد؟ وقتی كه ایده آل های
مادر، كه من باشم، با ایده آل های محیط، كه ملغمه ایست از محیط ایران و
كانادا و اسلام و سكولاریسم و آزادی و استبداد و اخلاق و ضد اخلاق و
همینجور بگیر و برو.. برخوردهای خونین پیدا كرد. گفتم، به كسانی كه
قراردادهای متعارف مادری را به رخم می كشیدند، و به بچه هایم، كه من
حاضرم به خاطر بچه ام گشنه بمانم، یا بیدارخوابی بكشم، یا كتم را در
بیاورم بدهم تنش كند اما حاضر نیستم به خاطر بچه ام اسمم را كه ساقی
است، عوض كنم و بگذارم مامان. ببین، من به عنوان ساقی هویتی دارم كه
مجموعه روحیه و شخصیت و خواسته ها و اعتقادات من است. بعنوان مامان،
چهره ای ندارم جز یك صورت صاف مهربان زجركشیده و از خود گذشته، چهرۀ
مقدس مشترك. این جنگ به قیمت سلامت تن و روح خودم و بچه هایم تمام شد،
كه هنوز هم تمام نشده است. من عاشق بچه هایم هستم. ولی عاشق اخلاقیاتی
كه به من می گوید به نفع نسل جدید زنده بگور شو نیستم. همین. ضمن اینكه
به خوبی آگاهم كه آن اخلاقیات دروغ می گوید و من كه زنده بگور شدم
نفعش به نسل جدید نمی رسد، به جیب همان اخلاقیات می رود و خدا عالم
است كه آن اخلاقیات به جیب كی می رود.
بیشتر آزار داده ای یا آزار دیده ای؟
آزار دیده ام و آزار داده ام. خیلی زیاد.
یکی از بارزترین خصوصیات فرهنگ مردمدار این است که زن را در دو نقش به
راحتی می پذیرد و خارج از این قاعده معمولا به سختی او را می بیند و
می پذیرد. زنانی که بالقوه می توانند مادر باشند یا زنانی که معشوقه
اند. این فرهنگ را چگونه تجربه کرده ای؟
ـ فرهنگ مرد مدار. چه خوب که به جای "مردها زن را در دو نقش.." گفتی ،
فرهنگ مرد مدار. چون حالا بهتر می شود به مسـأله نگاه کرد. در این
فرهنگ زن ها هم رل مادر یا و رل معشوقه را بهتر از دیگر رل ها یاد می
گیرند و بازی می کنند. مردها هم به دلیل نیاز یا کم بینی، از زن فقط
همین دو کار را می خواهند. اما به نظر من باز هم ریشه جای دیگری است.
جایی که فرهنگ مرد مدار، جامعۀ مرد/قدرت سالار تنها مورد مصرف آدمیزاد
را در قدرت بازدهی/نیروی کار می بیند و خانواده را بر اساس نیازهای
سیستم حکومتی شکل می دهد. هنوز یک قرن از تبدیل خانه های مسکونی بزرگ و
خانواده های پر جمعیت و حرمسراهای خانگی به خانه های کوچک و خانواده
های کوچک پدر- مادر- فرزند(ها) نمی گذرد. این فرهنگ مرد/قدرت مدار به
آحاد تحت حکومت خود ایدیولوژی، مذهب(به عنوان مشغولیت)، هویت، هنر،
شغل، اخلاق ، حد و مرزی برای شورش، و مورد مصرف فردی/اجتماعی دیکته می
کند. در این فرهنگی که تو از آن اسم می بری زن ها مردها را فقط
در دو نقش می پذیرند: تضمین کنندۀ امنیت مادی/اجتماعی و بیمة
بازنشستگی.
خب وقتی نقش ها به دلایل غلط تعیین می شود معمولا همین خراب کاری ها هم
پیش می آید. من این فرهنگ را چطور تجربه کرده ام؟ هر وقت مادر نبوده ام
مادرقحبه شده ام. هر وقت معشوقه نبوده ام پول شامم را حساب نکرده اند.
اما چون آدم خیلی خوشبختی هستم تجربه های خوب هم دارم. تا فهمیدم که
جریان از چه قرار است نصف بیشتر عمرم گذشت و من همۀ محبت ها را به حساب
اینکه مردم از قیافۀ من خوششان می آید گذاشتم و خیلی هم لذت بردم.
می گویند ادبیات زن و مرد ندارد، و حتی تا آنجا پیش می روند كه به
انكار ادبیات فمینیستی می نشینند. و در این بین كم نیستند زنانی كه این
سنگ را به سینه می كوبند. این انكار به نوعی از عقدۀ خود كوچك بینی
ناشی نمی شود؟
شاید هم از مهربانی زیاده از حد ناشی بشود!
شاید هم ادبیات مردانه با ادبیاتی كه توسط مردها تولید می شود اشتباه
گرفته می شود. كاشكی از شناخت و آگاهی به ادبیات و زنانه و مردانه اش
ناشی می شد. كه نشده است. حالا بعضی از دوستان شاعر كه مرد هستند،
معتقدند كه شعر زنانه می گویند. چقدر شناخت دارند از شعر زنانه و زبان
زنانه، به نظر من خیلی كم. اما خوب اعلام می كنند كه زبان شعرشان زنانه
است. بعضی ها هم می گویند كه ادبیات زن و مرد ندارد. هردو نظر مثل خیلی
نظریات دیگر از غور نكردن ناشی می شود. هنوز كه هنوز است ابراز عشق
كردن مردانه و زنانه دارد. قانون كار مردانه و زنانه دارد. سبیل و ریش
مردانه و زنانه دارد. ریاست دولت مردانه و زنانه دارد. زاییدن مردانه و
زنانه دارد. اعدام شدن مردانه و زنانه دارد. بخدا ادبیات هم مردانه و
زنانه دارد. نه اینكه باید اینجور باشد. تاریخ می گوید كه اینجور است.
گاهی وقتها هم ما بعضی چیزها را اشتباه می گیریم. مثلا این مسئله
برابری زن و مرد، مدتها طول كشید تا معلوم شود كه بابا زن و مرد باید
از حقوق اجتماعی برابر برخوردار شوند، نه این كه سیستم طبیعی بدنشان
مثل هم كار كند. اگر منظور آن كسان كه تو می گویی این باشد كه "ادبیات
زنانه هم باید به اندازة ادبیات مردانه مطرح شود" كه خوب به نظر من
باید آن را بگویند، و یا اینكه "به ادبیات زنانه به عنوان سرگرمی
خواهران عزیز یا خواهران لطیف نگاه نكنید"، خوب باز هم باید مشخصا همین
را بگویند. اما ادبیات زنانه و مردانه ندارد؟ تا زمانی كه پروین
اعتصامی شعرهایش را منتشر نكرده بود من خیال می كردم كه دنیا یعنی
گلگشت و صحرا و میدان جنگ و میمنه و میسره اش، و ابزار ضروری زندگی هم
جام و چپق است و یا نیزه و شمشیر. اولین بار در لابلای شعر پروین بود
كه دیدم آشپزخانه، اندرونی، سوزن، لوبیا، دیگ و روسری و نخ و موم و
قاشق و چنگال هم در دنیا وجود دارد كه خیلی هم ضروری تر و اساسی ترند.
و بعد وقتی فروغ سرود: معشوق من با آن تن برهنۀ بی شرم، تازه
من فهمیدم كه ساق های قوی و سینه ستبر داشتن و برهنه و بی شرم بودن می
تواند مفهومی از زیبایی باشد. خب برای اینكه تا آن زمان همیشه از ناز و
لوس بودن به عنوان سمبل زیبایی یاد كرده بودند. برگردیم سر سئوال.
حالا تو چرا از اینكه بعضی زنها عقدۀ خود كوچك بینی داشته باشند ناراحت
می شوی؟ این عقدۀ خود كوچك بینی در ادبیات شاهكارهای زیادی به جا
گذاشته است. مثلا همین قطعه از سعدی را بخوان ببین سعدی چطور با این
عقدۀ خود كوچك بینی در برابر معشوق بازی می كند.
ای پسر دلربا، وی قمر دلپذیر از همه باشد
گریز وز تو نباشد گزیر
عیب كنندم كه چند در پی خوبان روی چون نرود بنده
وار هر كه برندش اسیر
گر نبرم ناز دوست كیست كه مانند اوست كبر كند بی
خلاف هر كه بود بی نظیر
بوسه دهم بنده وار بر قدمت ور سرم در سر این
می رود بیسر و پایی مگیر
سعدی اگر خون و مال صرف شود در وصال آنت مقامی بزرگ
اینت بهایی حقیر
این هم خود كوچك بینی در یك بخش دیگر ادبیات. ولی، شوخی می كنم.
منظورت را می فهمم. برای مقابله با نظر یا برخوردی كه به نظر ما اشتباه
است، بهترین كار، (البته تا وقتی چاقو به میان نیامده است) این است كه
بگذاریم آن نظریه هرچه بیشتر مطرح شود تا ضعف ها و اشتاباهاتش هم واضح
تر شوند. مثلا هی ادبیات را تحلیل كنیم و هی ادبیات زنانه را تحلیل
كنیم و ادبیات مردانه را تحلیل كنیم و ببینیم چقدر از این كارها در
كدام دسته قرار می گیرند و از این حرفها. ضمن اینكه، نه، از خود كوچك
بینی نیست. از ناآگاهی است. ادبیات فمینستی را انكار می كنند؟ خب
بكنند. كاش در كنار انكار چیزی كه آنقدر وجود دارد كه می شود به
انكارش نشست، به شتاختنش هم هم بپردازند. همین خودهامان را می گویم.
و اما شعر. چگونه شاعر شدی؟
در خانوادۀ من بكارگیری كلمه برای بیان هنری ارثی است. مادرم شاعر است.
از بچگی با شعر و در میان جمع عمو- خاله های شاعر بزرگ شده ام. برای
نمونه مثلا، اولین رمان فارسی نوشتۀ یك زن ایرانی كار انور قهرمان است
كه حدود پنجاه و چند سال پیش منتشر شد(و تمام بقیۀ عمرش را در انزوای
مطلق دیوانگی گذراند). بزرگترین غزلسرای معاصر(فارسی)، محمد قهرمان است
که در طول قرن اخیر، همزمان با همۀ کسانی که از کودتا قهر کردند و به
خلوت رفتند، سکوت کرد و استاد قطعه ها، و غزل های بی نظیر سبک هندی
ماند. لازم نیست بگویم رمان نویسی را از برادرم ساسان قهرمان ارث برده
ام، نه؟
با شعر بزرگ شده ام. با نقاشی و موسیقی، نه.
منظورم این است كه استعداد شاعرانه ام ارثی است نه انتخابی.
اما شاعر خوب بودن را به ارث نبرده ام.
فقط و فقط نتیجه تلاش خودم بوده است. شیوۀ تفكرم دست آورد خودم است.
زبان شعرم مال خودم است. موضوع شعرم انتخاب خودم است. خود خودم هستم كه
به خود شاعرم اعتمادی چنان عظیم دارم كه شعرم را از لابلای عادت و
سرگرمی و معمول و وظیفه بكشم بیرون و بگذارم نفس بكشد، و بعد اگر دلش
خواست هردود بكشد.
***
نسرین الماسی
2005
|