نویشت

 

 

 

عزیزی که مرده است

 

 

شعر ساقی قهرمان را در شهروند دو هفته پیش خواندم و شفا یافتم.

مدتها بود که به دنبال چنین شعری بودم. نه فشاری، نه تقلا و نه له له زدنی، اما پر بار. آرام و ساده ، سهل و ممتنع، از آنهایی که به ظاهر چیزی نمی گویند اما به باطن!

شاعر چه آسان و عمیق مفاهیم سهمگین زمان را ترسیم کرده بود و بی هیچ زور زدنی وخیم ترین تراژدی زمان را زائیده بود.

شعرش آنقدر زیبا بود که به نثر رسیده بود.

شاعر آنقدر با شعرش صمیمی و به باور رسیده بود که نیازی به له له زدن برای اثبات و انتقال مفاهیم شعرش نمی دید و نداشت و با همان صمیمیت خودش را در دستۀ آنهایی که "دخول می کنند" آورده بود.

 

"عزیزی که مرده است/ سرما در سرما می آویزد/ عزیزی که مرده است، اندک اندک کبود می شود/ ملافه را اندکی بالا می زنیم/ پیراهنن را اندکی بالا می کشیم/ پاهایش را وا می کنیم/ دخول می کنیم."

 

اشعار ساقی تفاوت هایی دارد و شعرش از فرهنگی آب که می خورد که رسیدن به آن برای همه میسر نیست. نه نوستالژی  است و نه روضه خوانی راه می اندازد. در اندوه عمیق فضایی که شعرش می سازد لحن کلامش مطلقا عزادارانه نیست. نه خواننده را به روضه خوانی دعوت می کند و نه معما می بافد که سر خواننده را گرم باز کردن گره ها کند- مثل بعضی با خود محور بینی رایج تقلب را شعر جا نمی زند- شاید هم صمیمیت و راست بودن با خودش چنین فضا و فرهنگی را مهیا می کند که من در آن به آسانی نفس می کشم. به باور رسیدن شاعر در لابلای شعرش کاملا پیداست و همان است که مرا به شعر در این روزگار امیدوار می کند، خصوصا وقتی که شاعر خود را عاری از خطا نمی داند و "دخول" می کند.

 

"عزیزی که مرده است/ عزیز عزیزی است/ می رویم به سویش/ ملافه را اندکی بالا می زنیم/ پیراهن را اندکی بالا می کشیم/ پاهایش را وا می کنیم/ دخول می کنیم."

شاعر نه تنها خود را مجزا نمی کند و از سرشت ویژه نمی داند، بلکه صبورانه، مادرانه، زنانه، صمیمانه اندوه وحشتبار همیشه را در یک صفحه می آفریند.

...همیشه آروزی چنین شعری را داشتم، کم کم آرزویم را فراموش کرده بودم، مثل خیلی چیزهای دیگر که فراموش می کنیم- شعر ساقی اما مرهمی بود برای انسانهای به درد آموخته، اما قبول نکرده، آدمهایی که به دنیا می آیند تا مرگ را زندگی کنند، آدمهایی که پیش از تولد انگ گناهکار بودن را بر پیشانی خود دارند- آدمهایی که زائیده می شوند که هیچ بودنشان مدام به رخ کشیده شود.

شاعر در این شعر با خویشتنداری و بدون نیاز به بازی با کلمات، زن را به مقام رفیع فراموش شده اش می رساند.

 

نصرت پرتوی 

شهروند 662، فوریه 2002

 

                                                                                                                                                    نویشت