نویشت

 


ما     شما      طناب دار

 

 

 برادران عزیز، برادران مقوایی عزیز

 افسانه نوروزی،  این تکلیف تاریک را زودتر روشن کنید. پیش از آنکه  به دارمان  بکشند. این از آن قصه ها نیست که بعد از اتمام به دست شما رسیده باشد و شما خوشحال در قصه ای  از زنی باریک اندام و سیاه چشم بگویید که چه قدر ظریف بود و چه قدر لطیف بود و مایه ی داستانی بکنیدش که مثلا به گنجشکی میمانست یا به ساقه ی نازک گندمی و آویزان از طناب تکان تکان می خورد و.. یک سیگار بالاش.

 این زن جلو چشم همه ایستاده است منتظر مردن. به گناه این که چیزی که حاکم بر ماست پفیوز و قالتاق و سگ پدر و جاکش است و هی یقه ی ما را می چسپد و  تف می کند: جنده جنده جنده

 مشکل شما نیست؟ مشکل ماست. اما این تکلیف را شما باید روشن کنید چون همانطور که می بینید، حتی وقتی بدون کمک شما، بدون درخواست کمک از شما،  چاقو را تا دسته در جگرتان فرو می بریم باز هم طناب دارتان دور گردنمان پیچیده است. این تکیف را  روشن کنید. کابوس خیلی  طول کشیده.  داریم می میریم. از خشم از ناچاری.  دندان درگلوی خودمان فرو می بریم و تف می کنیم. چاره نداریم. حتی وقتی چاقو را تا دسته در شکمتان فرو می کنیم از دستتان خلاصی نداریم. این که حاکم بر سرنوشت ماست بختک تصمیم، و بی تصمیمی شماست. تکلیفتان را روشن کنید. این واقعیت زشت، که افسانه  در خطر اعدام است، مهمتر است از همه چی. از همه چی. با این کابوس، فرهنگ ایرانی تا زنده است خواب بی کابوس نخواهد کرد. شما همیشه با چاقویی در شکم خواهید نشست و ما همیشه با چاقویی در گلوگاه.

 افسانه اولین زنی نیست که بی گناه کشته می شود.

 زنی است که جلو چشم همه ایستاده است،  منتظر کشته شدن، بی گناه،  و ما همه داریم تماشا می کنیم بی آنکه هجوم ببریم و آزادش کنیم. بی آنکه همگی با هم بریزیم و آزادش کنیم. تفاوت این مرگ، با مرگ هایی که نفس ما را گرفت این است که این مرگ هنوز واقع نشده. دارند می کشندش، هنوز نکشته اید، گفته اند که خواهند کشت. هنوز نکشته اید. میرعلایی عزیز ایستاده منتظر زیر طناب دار. مختاری عزیز ایستاده منتظر زیر طناب دار. زیبا کاظمی عزیز ایستاده منتظر زیر طناب  دار. می شود ریخت از زیر طناب کشیدشان بیرون. می شود این طناب را  بالا برد، یا پایین آورد. می توان طناب را آرام آرام وا کرد، می توان ترسید از این طناب و کشید پاره اش کرد. می شود کند انداخت کنار طناب را. می شود تمام صفحه های روزنامه ها پر کرد از اسم آدمی که ایستاده زیر طناب دار، و جار زد. افسانه شعر نمی گوید. قصه نمی نویسد. با گروه ما کار نمی کند. روشنفکر نیست. عضو صنف نویسندگان نیست. چپی قبل از انقلاب نیست. چپی بعد از انقلاب نیست. اصلاح طلب نیست.  متهم حقوق بشری است. اسیر است. قربانی نسلی است که انقلاب کرد و گه خورد. این تکلیف لعنتی را زودتر روشن کنید. اگر جزو آن دسته ای نیستید که " اختیار مخ مان دست کیرمان" است،  نباید بترسید، افسانه شما را نخواهد کشت، بریزید آزادش کنیم. دیر می شود. خجالت دارد. خجالت بکشید. این تکلیف را زودتر روشن کنید.  

ساقی قهرمان

2003

 

 

                                                                                                                                                    نویشت