|
پاها را وا کرده به زاویۀ صد و هشتاد
نشسته
درخت بودا
بی ریشه
بود
من ایستاده آن دور تکیه به دیوار
نزدیک آمدم
حالا زنبور منم
خم
روی گلی سیاه که نشکفته لای پاهاش
نیش بزنم؟
وا شود
و دیگر؟
اگر این اتاق صحرا بود شاپور غنچه می شد
من نیش زنبور
اگر این اتاق آسمان بود شاپور شهاب می شد
من تودۀ ابرکبود
اگر این اتاق خدا بود
من جهنم بودم
شاپور ابلیس
اگر این اتاق همین اتاق بود که هست
شاپور می نشیند روی تخت
پاها را وا می کند به زاویۀ صد و هشتاد
من آمده ایستاده نشسته خم شده ام روی گلی سیاه نیش بزنم
پیش از آنکه وا شود
بپرم بروم بنشینم آن ور روی مبل
پاهایم را وا کنم به زاویۀ صد و هشتاد
لبهایش را که به لبهایم می ساید پاها را ببندم دور سرش
همینجا بماند لبهایم را لای دندان بفشارد سرش را لای پاها بفشارم
زاویه که هستیم سر نداریم صدا نداریم چیزی هستیم که می پیچیم
دست نداریم پا نداریم گونه و گردن نداریم
مو نداریم انگشت های تابیده لای مو نداریم لب های بوسه نداریم
شب نداریم روز نداریم زانو نداریم کف پا و انگشت شست پا نداریم
می پیچیم از نفس می افتیم
بیدار می شویم از هم پاهای هم را می بینیم دور گردن هم گردیده
صدای موسیقی هم بلند می شود
بوی قهوه هم بلند می شود
انگشت ها فرو می روند لای موها لب های من اول لب هاش را پیدا می کند گم
نمی شود بعد دست ها پستان ها را جابجا می کنند و پاها لای پاها فرو می
روند و نقشۀ آن داستان محشر را که معلوم نیست کی قرار نیست بسازد فیلم
و آن یکی یاد شاپور فقط می آید که نور پای پنجره بس نیست این زنبور چرا
وزوز نمی کند؟ نورش کم است؟ چراغ از کجا؟
بودا نشسته بود؟ کجا؟
...
صد و هشتاد اگر توی همین اتاق که هستم باشیم
ساقی قهرمان
مارچ 2006
|