|
جون 2006
آمد
. رفت .
ساقی قهرمان .
عشق
از سر می آید اینجا تا پا
یک روز توی کس پنهان می شود
یا یک شب یا یک هفته یا یک ماه یا یک سال
بیرون که می زند از کس از سر می آید
تا پا
می رود
به زبان می آید
چیزی نمی گوید
هیچ نمی گوید
از سر می آید
عشق اینجا می
آید از سر تا پا
نمی رود
نمی رود
می رود تا
پستان
شیر شیر
خون می آید
ریخت
عشق می ریزد از
خون
نمی شود
از خواب بیدار
شدم دیشب که نخوابیدم تا صبح
ظهر شد از جا
برخاستم خواستم بپرم از پنجره وا بود توی باغ
گل بچینم برای
گلدانش
کوچه خالی که
می شود شب می شود
حالا امروز صبح که نخوابیدم تا شب که نخوابیدم تا صبح از
در رفتم بیرون
قهوه خریدم
خوشحال
بیکارم
عشق از سر آمده از دست رفته است
مشغولیاتم از دست رفته اند
خودم قهوه می خورم
بعد چای می
خورم
گشنه نیستم
آب می خورم
می روم پای
آینه یک رشته رگ از زانو می کشم می پیچم دور گلو می کشم تنگ می شوم
بعد کار می کنم
امروز تا شب
عاشق نیستم
کار می کنم
او رفت
از اینجا
از سر تا پا
بیکارم
او می آید از
سر
می آید نگاه می
کند
یک وجب زیر گلو را دید
یک وجب زیر ناف را دید
یک قدم آمد تو رفت
بد نیستم خوبم
رفته ام کار کنم
دلم خالی است
سیگارم را دود
می کنم توی باد اسمم ساقی است
...
آمد رفت از سر تا پا
ساقی قهرمان
سپتامبر 2006
|