|
شاد مثل گربه ای که از یاد برده باشد
نرم مثل دمی که تاب خورده باشد
گرم مثل شاش که ناگهان رها شده باشد
سرد مثل دست که از آب بیرون مانده باشد
تا یکساعت دیگر این خیابان پیچ می خورد به دست چپ
و می رود
و می رود
هنوز از زانوهایم خسته نیستم
هنوز دست را روی گودی کمر می گذارم پایین می خزم
دست
فرو می برم توی خودم
انگشتهایم را خونی می کنم روی آینه خط می کشم
و از تمام کسانی که در آینه ایستاده باشند بدم می آید و
همیشه فقط همین خون را دوست دارم که
ران هایم را خط خط می کند اگر از جا تکان نخورم
ران هایم را یکدست قرمز می کند اگر
از اینجا تا ته اتاق بروم
جاری که می شود
سرم را خم می کنم تماشا می کنم که بیاید
مثل خون که می آید اگر همینجور تا شب نگاه کنم
پاهایم را رنگ می کند
دست هایم را هم رنگ می کند اگر آن تو را ناز کنم ..
خون است و انگار عاشقی است که قایم شده آن تو
از آن تو بیرون می آید می رود اگر نازش کنم
اگر دست خونی را دور گردن بمالم پایین بیارم تا گودی کمر
کمر خم می شود دلم درد می گیرد
خون یک قلپ از لای لب ها بیرون می زند
تن که از این همه سرهای درشت و ریز که توی شکم در هم می لولند خالی
باشد،
می خندد
تا یک دو روز حالش خوب است
تا دوباره سرهای ریز و درشت
خون شوند و در هم شوند و توی شکم بریزند از همانجا که میریزند
و بیرون بریزند
مثل عاشقی که می رود که برود
اگر نازش کنی
یا نکنی نازش و دستها را خونی
دور گردن بمالی
خون را دوست داشته باشی
خود
را از یاد برده باشی
نرم
تاب خورده باشی
گرم باشی مثل شاش که ناگهان رها شده باشد
سرد، مثل دستی که از آب بیرون مانده باشد
از آب که بیرون مانده باشد دست، دست نیست و
نمی تواند دست کند آن تو خونی شود خون را ازآن تو بیرون بکشد
دور گردن بمالد خود را از این تو بیرون بکشد
...
از این تو
ساقی
قهرمان
فوریه 2004
|