شعر

 

 

آن جا را

 که علف از زمین ستاره از آسمان نگاه می کند و کسی نیست

کسی نگاه نمی کند ببیند چرا گلویم را نمی گذارم روی این تیغ

 می خواهم برای نشستن

  

جای روی زمین را می     جای زیر زمین را نمی      از جهان بیرون می      از زمین بیرون نمی خواهم

 

تیغ از تهران می زند تبر از تورنتو می زند گوش که ندارم اگر با این انگشت

صدا را به گوش سر فرو کنم که تیز است و

خشششش می کشد صدا   خش

با ش ای که شیرین هم هست شور هم هست شادیانه هم هست

با خ می آید از خود بیرون می رود خششش

 

دیوانه دورم را بسته جهان رها نمی کندم

 این جا کجای جا است؟

 

می بینم

سیاه می بینم

من نمی بینم      من این دیدن دیدن را می بینم

سفید می بینم

جدا جدا می بینم     نمی بینم در هم بروند یا رفته باشند

وقتی می بینم، مریضم، سرم گیج می رود

نارنج نارنجی را    آبی سرخابی را     سیاه سفید را با هم می بینم

چون سرم گیج می رود مریض احوالم در هم می بینم

 

حالم که خوب شد از هم جدا می مانند جدا جدا از هم همه

 

خواهرت را از شاخه ی اقاقی بچین زیر زبانت بگذار زبانت را چرخی بده بسم را ببر روی زبان

خواهرت را بمال به سق دهان تا پاک و پهن شود        موهایش را تف کن

 

جهان سر این کوچه ما را گم می کند

 

تا من از کدام پاسبان سراغ کدام زندگان را بگیرم قلبم گرپ گرپ بکوبد به میله ها که همین حالا

روز صد هزار سال از روی شب پرید

 

یک پنجه رنگ آبی به صبح می مالد پدر قحبه ای که از بی رنگی رنگ وا نمی شناسد

 

حواله به نارنجی دادم      گفتم آبی رنگ مرده ایست کبود از وحشت شما

گفتم آبی مرده ایست رنگی        سیاه از سرمای کوچه ای که جهان، سر آن، رد ما را گم می کند تا پاسبانی ته

کوچه اش سبز می شود

 

از شما که بیرون نمی شوم از جهان که رها نمی کندم بیرون

 

دورم را گرفته دیوانه از خودش بپرس چرا نمی گذاردم به زاری

 

دندان های همه از همین جا که دهانشان شروع می شود ریخته به دهان رودکی

ما کوه می کنیم تا حافظ را از زیر این غزل بیرون بکشیم بنشانیم کنار این روی غزال ناب

مهدی اخوانمان را برداریم بتکانیم بیاویزیم از هلال ماه معصوم

زیر گلویتان از همین سوزنی های سمرقندی خودمان چند ؟

 

با*با را اگر بگذاریم کنار شما مثل سیگار به لب می برندش رفقای کمر باریک     لای دو انگشت

دودش به چشمم که چشمم سفید است

اگر بگریدیم همینجاهاییم

 

اگر نگردیم همین جاهاییم

پشت تورنتو ایم

پای تهرانیم

شما شهرزاد قصه گو که نبستید، هستید؟

 

کورید؟

 نمی بینید؟

شاه

تیغ را

امشب

مثل دیشب

به خاطر شما که شهرزادید و از با نام و نشان هایید

از بانوان دریغ فرموده

 

آیا شما چه چیزتان بهتر از این همه بانوی ابرو کمان گیسو کمند کمر باریک

که پشت این در نوبت گرفته منتظر آن تیغ

که بر فرق فرق فرو می نشیند      زیرا

 

زیرا مقبول تر از همه همان که تیغ شاه گلویش را بوسید و گردنش را تف کرد؟ چرا؟

جواب این تن نخریده و گلوی نبریده و دامن ندریده و زن نپسندیده و پهلوی پاره نشده و متاع روی دست مانده به گردن شماست؟

 

حالا شمار بگویید ما گوش می کنیم چشم

ما از خدا درخواست کرده ایم

به دفعات

که سرش را    بتراشد     موهایش را      بریزد    به جهنم

 

یا همزمان با زمین ععتصاب قضا کند

که شما را رها کنند

 

شما؟

کورید شما؟

 

جهان شما را از کجای جهیدن پرت کرده به این تیغ؟

حالا که این پرتاب از شما      مای شما را      پرت می نمایاند به این جای پرت

تیغ از کجای ما بیرون می زند به این جای شما؟

این جا کجای گلوست؟ ما از کجای همیشه لب به لب این کوزه می گذاریم اگر گلوی کوزه لب به لب آب نیست و کوزه را به سر دوش می بریم،  چرا؟ وقتی که کوزه لب به لب آب نیست؟

 

قصه را گوش می کنیم همین امشب؟

که تا به صبح اگر نرسید شب خوبی بود؟

آیا شما به شهادت آمده اید؟ یا رسیده اید؟

شاهدید که ما در این قصه های تلگرافی هر روز به شهادت این همه را می دهیم؟  

 

می دانیم امروز روز هفت و بیستم گرسنگی است؟

امروز روز هشت و بیستم گرسنگی است؟

امروز روز از همان اول گشنه و جوع داشته و روز از اول؟

 

ضعف می رود دلم شما هم گشنه اید؟

یا شاهد گرسنه اید؟

یا شاهدید که این گرسنگی این جاست که هست؟

به شهادت آمده اید؟

یا رسیده اید؟

ما کجای این جاییم؟

شما چرا این جا که می رسد نمی رسید؟

تا همین خط آخر که ما رسیده و –

ورق بزنیم؟ از این جهان؟

که می جهاندمان از خود بیرون

از خاک بیرون

فرو می کشد ول می کند آن زیر

می ترسم این زیر

این ها خود از این می ترسم ترسشان گرفته

 

کورید شما؟

شهرزادید شما؟

هزار شب هزار بانو نشسته دو زانو   سر کرده اند   منتظر شاه 

قصه ی شما به سر نمی رسد و آخر سر

تنها تنها به شاه می نشینید شبیه بانوها

شاه را به زاده مکرر می کنید و

لب تیغ را لای دو لب قایم می کنید و

و از خود به در می شوید و در می روید که تیز است لبه ی تیغ تیز؟
این چه قصه ایست؟ شما چه می گویید؟ به ما چه می گویید؟

 

ام روز

خدا

که

پشت میله های پشت دیواری از حال رفته دلش ضعف رفته گشنه کودکی شده بیرون از شکم ما  ما را به حال خود گذاشته ما خود به خود شما را شماره می کنیم از سر تا پا  به شاه نشسته  به تکرار   شبیه بانوها

 

ام شب

این در را وا می کنیم آن آغوش را می بندیم این قصه را نمی گویی آن تیغ را چکار می کنیم؟

ما تیغ را چکار می کنیم؟

قصه را چکار ؟

ما*ما را چکار

  

 

...

بانوها

 ساقی قهرمان

2005

 

                                                                                                                                                    شعر