|
ول شوم تا ته آن راه که ته این دره ست بی آنکه آویخته
باشم از طنابی که نفس را قیچی می کند و بقچه ای بمانم رنگین که ته این
دره را نشانه می کند که خالی است پر از بقچه های رنگی که نبض ندارند
مثل من که سر قایم داریم توی بغضی که سوزن می زند به گلو که باید ورم
کرده باشد تا حالا که ته این دره در سکوتِ سقوط هوهو می کند عو عو که
سر بالا می کنم هو هو دندان می زنم به استخوان پایی که خم مانده زیر
بقچه ای که منم ته این دره لای بقچه های بغض کرده که سر بالا نمی کنند
و شاهدم با اعتماد کامل. کامل. که آرزوی نجیبی است آرزوی عجیبی نیست
وقتی می خواهم پر بکشم تا سر این دره قار قار و سر فرو کنم منقار قار
جیک جیک جیک بر خاک بمالم منقار که خاک خاک می شود آن ته که ته دره
است و آروزی نجیبی است آرزوی عجیبی نیست اگر به راه بیفتم آرام و با
اعتماد و بع بع بع تا تیغه ای یککاره (و این تمام آرزو می بود
اگر..) که یکباره بمالد که یککاره تا ته بریزد بیرون و تمام. بع
...
بغض
ساقی قهرمان
2004
|