شعر

 

این شعر عاشقانه ایست

که پرت شد

به جانب اصلاحات و

اعتصابید و

برگشت خانه

خوابید پشت شیشۀ لپ- تاپ و

تاب خورد و

گیج رفت   ساقی قهرمان   

هیچکس از این شانه ها و گردن ها نمی داند این حفره ها روی شانه ها و گردن ها از کجای ما جان می گیرد

آنجا نبود آنچه آنجا بود

 آمده بود اینجا

زیر پوست خیابان که خیال می کند خانۀ من است

خانه ای که خیال می کند خاک

 بلند شود اگر می ریزد بر

سر من

بر سر من

نشسته ام روی اینجا

از رویم رد می شوند      با شیشه های عمر پر از آب

نمی ریزند

یک اژدها بیرون خزید

 با شیشۀ آبی در دست

 از روی من

 نمی ریزند اژدهاها

روی من

نمی افتند

مثل آسمان

که بی هوا از آن بالا ول می شود پایین   

پا می گذارند روی دست ها

از اینطرف    دست من افتاده است روی خیابان

 از اینطرف اگر 

 او ایستاده پشت پنجره

(او یعنی آن کسی که دوستش دارم از دیروز) اما

 از اینطرف اگر      دست من

 دست من از اینطرف روی زانوی من افتاده او

از پشت پنجره نگاه می کند به من روی خیابان

 این آسفالت اگر داغ است دلیل تنهایی من است

 همین امروز اگر داغ است دلیل تنهایی من است

 از پشت پنجره نگاه می کند عزیز من

لبهایش را به شیشه می چسباند

لبهایش را که با دو انگشت می گیرم به دهان می برم خیال بوسه ندارم

 خیال ندارم

این اژدها شهر - دار من است

 خیابان ها را  آبجارو می کند

زیرا من این جا نشسته

روی خیابانی که تا می نشینم رویش هایهای گریه می کند

این اژدها که می رود رو به شهر، شهردار من است که شهری دارم که شهرداری دارد که اژدهای

کجی با دهان کوله دارد و از دندانهاش

 

اینجا را از خودم درمی آورم

دارم به او فکر می کنم

 

به خیابان نه       نمی کنم       

 و این اژدهاها       همهمه 

حالا من اینجا نشسته

شهردار من چار - اژدهای مردم را بیرون می کشد می چسباند روی مردم

لوله می کند از لای درز مردم را می اندازد این تو

مردم گریه می کنند

 زار زار زور زور

دست به دست می دهند اینجا که توی اینجاست

و هیچ هیچ هیچ نمی خورند

زیرا همیشه فردا امشب است

سیاه

 

تف بر تو ای شب طولانی کریه ( با مخمل سیاه و نگین ستاره و ماه   چه منظری زیبا، شب، نرم، مخملی، ماه،)

 

او نشسته پشت آن پنجره من لبهایش را به دو انگشت

می گیرم

می کشم

می مالم

روی لبهایم

می بوسم

بعد

یکنفس اگر نیفتم پایین وقتی که می زنی

نفسم را

این که اینجا نشسته حاکم است

این که ایستاده محکوم است

این که خوابیده این رو منم  

من مردمم      روی دیوارهایم

از روی دیوار پایین می افتم با سر که پایین افتاد

قل می خورم تا میان میدان

یادم نمی آید از شوش

یادم نمی آید از شاپور

 از شانه های ذوالاکتاف      یادم نمی آید

قیچی     کردند     طناب        را      قچ قچ

ول شدیم    افتاد دور گلو از دور شانه    طناب

شاپور ذوالگردن آمد  

نبودیم

خواب بودیم

در شوش

تهران ایران را زایید و زد زیر گریه

زیر عبا شانه های شما گم شد   طناب را بکش    حفره حفر شد    سوراخ شد عبا

آسمان بمیرد از غم و گرما

حافظه ام را وا کردم از سر

 شاید بمیرم از غمش

شاید برای شیرینم شیون کند شیاد             

سرش که برگشته رو به من از توی عکس (عکس همان کسی که دوستش دارم از دیروز)  

از گردن بیفتد    روی سینه ام

بخوابد خوش بمیرد عزیز من

با پستانی به دهن

با پنجه ای به  گلو  

با حلق چاک

چاک

زیرا

من

عاشقم

به دخول

در گلوگاه معشوقی که عاشق ماست    راست  

 

شهر شهر ایران است

رنگ به رنگ است

ما خفقانیم

این حاکم است

تو محکومی

حکم حکومتی است

حالا من می گویم چه کس بخندد به تخم چه کس پیش از آن که در اشک غرقه شوم

آه   حرفی بزن

 

 سحر شد   سپیده زد 

می بوسمت

لبهایت را می گیرم با دو انگشت

انگشت می مالم روی لبهایت 

می بوسم انگشتم را و لبت را

 

شب  روز مبهمی است      شقه اش کنید

 

ببوس پشت گردنم را پیش از آن که خواب ببرد ما را به جانب این آینه به جانب این در که (گفت) وا می شود روی  مرگ های مکرر 

  

دستت را ستون سر کن دراز بکش به پهلو تمام هشت شبانه روز را روی رختخواب های گوشه های دنج اتاق که رویش دراز کشیده ام به پهلو دستی ستون سر کرده ام هیچ نمی گویم       دنبال چیزی می گردم زیر و روی تن

 

 

 ...

این شعر عاشقانه ایست

جولای 16 و 17 ،2006

 

 

                                                                                                                                                    شعر