|
از روی شانه
ام افتاد از کنارۀ کوه بالا که غلتیدم به جانب چیزی که بود
برای همین فارسی نمی گویم حالا
هرچه می گویم انگلیسی نارنجی خوشرنگی
است که بوی چای می دهد
افتاد
از روی شانه ام
پایین
شاید باید می رفتم
پایین
شاید باید
حرف که می زنم، فارسی افتاده پایین، از
روی شانه هام تا ته کوه، و
شکسته
از کوه
که رد شدم
از روی شانه ام
افتاد
فارسی و
شکسته
حالا
حرف که می زنم فارسی می زنم مثل اینکه
غلت می زنم از کوه و هیچ
کسی شنید؟ گریۀ ما را شنید؟ وقتی لوله
شدیم از دهان روزنامه ها بیرون؟
و دید؟ که از کتاب ها تنها سه دست؟
همان سه تا دستی که به شانۀ ما زد تق تق؟ و ما نفس؟
و یک زبان که لیسید یاد فارسی را
و لب زد به آب و
چای سرد شد از دهن افتاد حالا که حرف
حرف حرف
کسی صدای ما را شنید وقتی دویدیم از
کوه و
فارسی از شانۀ من افتاد و
من نفس نداشتم از دوباره پایین بیایم
بالا بیایم و
اسکناس بشمارم و بگویم: جان ما و جان
شما
از کوه نیفتم بالا
که پرت می کند یک دسته فارسی
که حرف نمی زنم
حرف که می زنم انگلیسی می زنم به خاطر
باید شاید. به خاطر باید شاید. خط افتاده ام دوباره افتاده ام به
خاطر باید. شاید.
....
فارسی
ساقی
قهرمان
2003
|