|
پنجره
از خون که راه می
روم و یک تو از روبرو
اگر سرد
شود کف دستم هوا و تو
باران شال ابریشم شد دور گردن و خیابان خالی نشد اما از روبرو
صدای تفاهم تو می آید
خالی سر
زن است که کهنه شد از بس پوشید پوشیده های لای ران ها و زیر کمر تو را
صبح ها
از خواب به خواب از سر صبح
سیگار و
آواز و گنجشک از سینه ی تو
نگاهم
تلخم دیوارم پشت پنجره ای که پایین بیفتی اگر
در آغوش
ِ در آغوشت راهبرگشته های ِ
تماشا و
عشق یعنی تماشا
سگ می
شوند سر ِ نامه ها وا می شود ملالی نیست جز
دوری تو
از کف دستم
چارانگشتم می رسد به سرانگشتهای خونخور
گوشی
تلفن می چسبد زیر گلوی تا فردا اگر دلم خواست
اگر
نخواست نگاه کن
یکی
برای تو یکی برای تو یکی برای تو
اگر
نخواست این جا نگاه کن
سر دور
دهان چرخانده ی دریده ی شیرنخورده از لای پای تو پیچید و
سینه
سرد شد این تلفن زنگ اگر زد گفت
نمی
گویم به هیچ کس
بیا از
گلو بیرون نفس بزنم تا
...
هیچ
ساقی
قهرمان
دسامبر
2006
|