|
برای ته نشین شدن مرگ
فرصت صلح
مرگ در جنگ نمی افتد
در صلح می افتد مرگ
اتفاق
در میان دو مرگ اتفاق می افتد صلح
در مردن
زخم اگر نمیرد اگر نمیرد زخم
مرگ از زیر زمین به رو از رو به زیر زمین در سفر در سفر
صبر در فاصلۀ مرگ
دست خسته به دست بسته
جیغ نمی کشم بیا تو بکش
جنگ حضور ندارد حاضر است
فقط پاره می کن
جر
شکسته در هم صلح، جنگ نمی کنیم، چنگ می زن به هوا
پای بسته به پای شکسته
جنگ نوبتش را می دهد به صلح که خاک کنیم
خود را
شب صبر می کند روی مصلحت صلح
من نمی کنم بیا تو بکن
سر نمی زنم بیا تو بزن
مردن نشستن من بود، رفتن او از خم کوچه به جایی که برنگشت، مردن من بود
عاشق شدم
صلح آرام مثل باران گریه ریخت روی آویزان من از شاخۀ بلند
خواب نمی آید
خواب می آید زیر خاک، پس می زند خاک را پیدا می کند من را
از خواب پا نمی شوم چون بی دار نمی شوم
خاک که باشی آویزان که شدی می ریزی
خاک قادر است به بودن
همیشه
نام دیگری ندارد
صلح
آن روی سکه است
از این رو به آن رو
آسمان همیشه همین رنگ نیست
آبی آن جاست که تو بودی
آن ور که این ور است قرمز است
آسمان همیشه همین رنگ نیست
خیال نکن
حالا خیال می کند تو را نفست بند می آید
روی فاصله چگونه می توان افتاد
از میان دو فاصله چگونه می توان افتاد
شادی از اندازه در می رود شیون می شود
به اندازه که می مانیم هم قد غصه ایم
یک خیابان به خانه های کنار خیابان نمی خورد راست می رود به جلو
پای بسته به گلوی شکسته
شب در فاصلۀ دو صبح به زمین می ساید
صبح در فاصلۀ دو شب از خواب می پرد
یک خیابان به خانه های کنار خیابان نمی خورد راست می رود به جلو
پای بسته به گلوی شکسته
خدا خود آمده که بارش را ببندد برود
خود آمده به من نیامده
بار بسته به دست شکسته
خیابان از جلو این خانه ها رد می شود نمی ایستد
خانه ها چسبیده اند به زمین با خیابان نمی روند
خاک را بسته ایم
زیر آسفالت خیابان
زندانی
نفسم گرفت
تیر چراغ به شب فرو
سوراخ های روشن شمع آجین روی تنی که زار نمی زنی بزن
خورشید همین است که هست بیش از نمی تواند نمی تواند
من از شما جلو نزدم
جلو، جلو شما بود من نزدم
این دستۀ کیر دست شما مثل چماق
مال من کس است مثل مشت وا می شود
گاهی من گاهی شما
گاهی من گاهی شما
چه باغی چه باغ شبی
گل های بهار تابستان پاییز زمستان هر شب گل می کند روی دیوارهای شب آبی
بنفش
قرمز قرمز زرد سبز
شب می شود باغی که عطر چراغ های رنگین در مخملش موج می زند رنگ
اسم من را برای چه این جا نوشته اند؟
با من کسی چه می کند؟
با کدام شما تا کجا رفته ام؟
از این جا که بروم، تا کجا می روم؟
کجا می روم؟
از دست رفته ام
از پا افتاده ام
از سر به در کرده ام
عاشق که می شوم دیروز می پرد جلو فردا
گریه می کنم
چیزی به زندگی من مانده حالا که از خواب پریده ام
دیگر هیچ از این آسمان که بود نگو نگو
کلام خدا کلام من نیست
کلام من از کلام خدا شخصی تر است شاخصه اش همین
کلام خدا از وقتی که آمده به خود نیامده، از هوش رفته است
کلام خدا از کجا آمده؟ کلام خدا چه خری است، خانه اش کجاست، سابقه اش
چیست، با کی ها کار می کند، باید بدانیم این چیزها را، نباید؟
گذشته چراغ راه آینده است *
این کلام من است
خورشید را تماشا کن
چشم در چشم
کور شو
اگر نشدی، با من
در شهر کوچک دنیا کوچک است
پیاده راه می افتی از یک سر از سر دیگر پاک به در می شوی
در شهر بزرگ جهان عجیب عظیم است آدم عجیب اصغر است
حتی با موتور
نمی شود از این سر شهر به آن سر رفت
گم می شوی
پیدا نمی شوی
پیدا که می شوی هنوز همانی که بودی
در شهر کوچک آدم خداست
آدم خداست
پیدا که می شوی خدا می خورد
تو را
در شهر بزرگ کلام خدا به خدا می گوید: کلمه
نفس ِ بریده به نفس ِ کشیده
آهوی رمیده به آهوی در خون تپیده
امروز عاشورا است سینه می زنم تا سینه از سر بیرون بزند چه زار می زنم
چه زار می زنم آسمان به زمین می چسبد تشنه ام تیغ تیز می خواهم
این نامه ها که می نویسم به هیچ جا نمی رسد
این بیدار که می مانم تا صبح که بیاید که بیاید از در دست هایش را دور
تنم بیندازد به هیچ جا
دوباره صبح شد این چه گریه ایست به ناچار
او چرا؟
برای چه این جا آمد؟
جانم را برای چه بیرون کشید از فرق سرم؟
دلم چرا ضعف می رود؟
من چرا ضعف نمی روم؟
از دیوار راست چرا بالا نمی روم؟
به جهنم چرا نمی روم؟
آب چرا نمی خورم یک قلپ، قلپ، حالم جا بیاید؟
به نظر شما؟
...
جنگِ صلح
ساقی قهرمان
مارچ 2006
|